۱۴۰۴/۰۴/۰۵

سردبیر

مؤثر و گرداننده عالم خداست

بسم الله الرحمن الرحیم

سلسله جلسات درس اخلاق

با موضوع وصایای رسول خدا صلوات الله علیه وآله به ابوذر

جلسه پنجاه و چهارم – 04/04/1404

 

روایاتی در باب حق و باطل

جلسه قبل راجع به حق و باطل صحبت می‌کردیم. یکی دو روایت درباره حق بخوانم. در روایت دارد که امیرالمومنین فرمودند: « حق‌ها مرکب‌های رام هستند که صاحبانشان بر آنها نشستند و زمام آنها را به دست گرفتند. پس این مرکب‌ها صاحبان خود را به آرامی و ملایمت به جایی که سایه‌ای گسترده است می‌رسانند.

فرمود: «هر کس با تکیه بر غیر حق جویای عزت شود به ذلت درآوردن و هر کس با حق عناد ورزد خوار گردد».

باز امیرالمومنین فرمودند: «حق سنگین است اما گوارا و باطل سبک و آسان است اما کشنده».

درباره باطل هم امیرالمومنین فرمودند که فریبنده و گمراه کننده است. فرمودند: «حق راه بهشت است و باطل راه آتش. بر سر هر راهی دعوتگری است هر کس باطل را یاری کند به حق ستم کرده است».

از ویژگی های فقیه

«یَا أَبَا ذَرٍّ لاَ يَفْقَهُ اَلرَّجُلُ كُلَّ اَلْفِقْهِ حَتَّى يَرَى اَلنَّاسَ فِي جَنْبِ اَللَّهِ أَمْثَالَ اَلْأَبَاعِرِ ثُمَّ يَرْجِعَ إِلَى نَفْسِهِ فَيَكُونَ هُوَ أَحْقَرَ حَاقِرٍ لَهَا» ای ابوذر انسان در دینش کاملا بینا و بصیر نمی‌شود. اینجا دین به معنای اصطلاحی آن نیست؛ که مثلاً شخصی مجتهد شود. در اینجا به معنای دانش و آگاهی است. می‌فرماید شخص در دینش بینا و بصیر نمی‌شود مگر اینکه مردمی که در راه انجام وظیفه در کنار خدا قرار دارند انسان آنها را مثل چهارپا ببیند. «بعیر» یعنی شتر. می‌فرماید در کنار خدا تو مردم را مثل چهارپا فرض کن. در کنار خدا بگو مردم هیچند بعد می‌فرماید به خودت که نگاه می‌کنی بگو من از همه این آدم‌ها کوچکتر هستم.

اگر دقت کرده باشید از اول این توصیه مبارک پیغمبر خدا به ابوذر داشته است تا اینجا روی توحید تاکید داشتند خصوصاً اول بحث. اینجا هم بحث توحیدی است اما با زبان دیگری که انسان باید موحد باشد و همه حواسش به خدا باشد.

مؤثری در عالم نیست جز خدا

مسلمان باید موحد باشد و مرتبه‌ای از توحید را باید قبول کرده باشد تا اصلاً مسلمان باشد. قبول کرده است که خدا یکی است؛ در ذات و صفات یکی است. اینکه خدا تنها معبودی است که می‌شود او را پرستش کرد. اگر این‌ها را قبول نداشته باشد اصلاً مسلمان نیست. این مرحله اول است که خدایی وجود دارد و یکی است و باید او را بپرستیم.

اما وقتی رفت بالاتر و مراحل بالاتر را طی کرد در مراتب بالاتر توحیدی می‌رسد به اینجا که هیچ موجودی در عالم وجود ندارد که مستقل باشد. هیچ موثری در عالم غیر از خدا تاثیر ندارد؛ «لا مؤثر فی الوجود الا الله» «لا حول و لا قوه الا بالله» «انتم الفقرا الی الله». تمام عالم هستی با تمام نظمی که دارد و در حال گردش است اگر خدا دستش را بردارد کار تمام است. هیچ چیز استقلال ندارد.

بهترین روش تعلیم را در این امور حضرت ابراهیم به ما یاد داده است. حضرت ابراهیم برای اینکه ما بفهمیم چیزی مستقل نیست و هیچ چیزی مستقلاً قدرت ندارد و هیچ موجودی نمی‌تواند اداره عالم را به عهده بگیرد به واسطه همان جریان ماه و ستاره و خورشید این‌ها را به ما یاد داد ولو اینکه دستور دادند او را در آتش بیندازند که در قرآن آمده. حضرت ابراهیم علیه السلام در اوج آموزش توحید افعالی است.

خودش هم غرق در توحید بود و غیر از خدا به هیچ موجود دیگری توجه نداشت لذا خلیل الله شد. حتی آنجا که داشتند او را در آتش می‌انداختند جبرئیل سلام الله علیه برای یاری او نازل شد کمک او را هم نپذیرفت؛ و گفت که خدا دارد می‌بیند خواست کمک می‌کند.

امیرالمومنین غلامی دارد به نام قنبر. حضرات معصومین به مناسبت‌هایی آموزش‌هایی داشتند. قنبر خیلی به امیرالمومنین علاقه داشت. وقتی حضرت از خانه بیرون می‌آمد او سریع شمشیرش را حمایل می‌کرد و دنبال حضرت راه می‌افتاد. مقید بود که به دنبال حضرت بیاید و نگذارد که آسیبی به حضرت برسد. یک شبی امیرالمومنین متوجه شد که قنبر دارد به دنبالش می‌آید. حضرت پرسید کجا می‌آیی؟ قنبر گفت می‌آیم که مواظبت کنم. حضرت فرمودند وای بر تو! مرا می‌خواهی از اهل آسمان حفظ کنی یا از اهل زمین؟ قنبر گفت از اهل زمین. حضرت فرمودند اهل زمین جزو اذن خدا کاری نمی‌توانند انجام بدهند؛ و هیچ قوه‌ای جز قوه خدا تاثیرگذار نیست؛ و اگر اراده خدا باشد که اتفاقی بیفتد از دست تو کاری ساخته نیست.

نه اینکه انسان تهور داشته باشد تهور صفت خوبی نیست. شجاعت خوب است. تهور یعنی یک شجاعت افراطی که بدون رعایت مسائل امنیتی حتی جایی را که خدا نهی کرده  ورود دارد. اهل بیت هم اینطور نبودند زره به تن می‌کردند سپر به دست می‌گرفتند. خودشان را حفظ می‌کردند. این‌ها را نباید با هم اشتباه کرد. ولی انسان تا زمان مرگش نرسیده اتفاقی برایش نمی‌افتد. ما تمام مسائل را رعایت می‌کنیم باقی اش به اراده خداست.

اینجا رسول خدا به ابوذر می‌فرماید هیچکس فقیه کامل نمی‌شود مگر اینکه اختیار انسان‌ها را در دست دیگری ببیند. عالم به دین و فقیه کسی است که بگوید زمام ما به دست کسی دیگر است. بفهمد که انسان هیچ استقلالی ندارد و تا خدا اراده نداشته باشد چاقو نمی‌برد. چاقویی که به دست ابراهیم خلیل بود گلوی نازک اسماعیل را نبرید. همان چاقو را ابراهیم از ناراحتی به سنگ زد و سنگ به دو نیم شد.

وقتی عزیر پیغمبر بعد از ۱۰۰ سال زنده شد دید از الاغش فقط استخوانی مانده بعد به میوه‌ها نگاه کرد دید میوه‌هایش تازه است الاغی که می‌تواند صد سال عمر کند از بین رفته؛ و میوه‌ای که فقط یک روز تازه می‌ماند بعد از ۱۰۰ سال تازه مانده. این‌ها همه به اراده خداست.

خدا می‌خواهد به ما بگوید که تا من نخواهم اتفاقی نخواهد افتاد و البته نظام عالم را بر اساس علت و معلول خلق کردم آن نظام باید طبق عادت عمل کند اگر بخواهم این عادت خرق شود که اصطلاحا به آن می‌گویند معجزه این به دست پیغمبری از پیغمبران می‌شود که می‌خواهد مردم را به توحید دعوت کند. غیر از آن اعجاز دیگری واقع نمی‌شود.

معجزه خلاف عقل نیست خلاف عادت است. عادتی که در طبیعت بوده که یک گیاهی بعد از ۱۰ سال رشد میوه بدهد یک مرتبه درخت خرما سبز می‌شود میوه می‌دهد و میوه‌اش می‌ریزد در دامن حضرت مریم تا بخورد.

اگر غیر از پیغمبر کسی این کار را انجام دهد به آن می‌گویند کرامت. غیر از پیغمبر معجزه ندارد. همان کار اعجاز را اگر خداوند اجازه‌اش را به ولی از اولیا خودش بدهد و انجام شود می‌شود کرامت. چون ولی خدا نمی‌خواهد به این وسیله خدا را ثابت کند با آن کرامت می‌خواهد جریانی را حل کند.

انسان وقتی به دینش بینا شده و معرفت پیدا کرده که بفهمد سلسله عالم و چرخه عالم و این حرکت منظم و این قافله شترانی که در حال حرکت هستند یک ساربان دارند. موحد خدا را فراموش نمی‌کند و می‌داند که گرداننده عالم خداست.

شیطان انسان را رها نمی‌کند

اگر انسان همین موحدی شد که رسول خدا به ابوذر فرمود نباید خود را از وسوسه شیطان دور بداند. شخص غرق در توحید است اما پیغمبر خدا می‌فرماید ابوذر اگر اینگونه هم شدی باز حواست به شیطان باشد. شیطان هرگز انسان را رها نمی‌کند مگر مخلَصین را.

شیطان با کسانی که در مسیر هستند بیشتر کار دارد. تا آنها را منحرف کند. مثلاً اگر شما بخواهید به نامحرم نگاه کنید هیچ وقت شیطان نمی‌گوید حالا ۵ دقیقه دیگر نگاه کن. مثلاً بخوای دروغ بگویی نمی‌گوید الان نگو سه دقیقه دیگر بگو. اما اگر بخواهی صدقه بدهی می‌گوید چرا الان می‌دهی بگذار شب جمعه. چرا چون شیطان بر صراط مستقیم نشسته است.

کسانی که در مسیر هستند و حواسشان جمع است به این‌ها بیشتر می‌پیچد. حتی کسانی که وارد مقامات معنوی شدند خواستند اخلاق خودشان را درست کنند خواستند یک سیر معنوی داشته باشند خواستند مقامات معنوی پیدا کنند با این‌ها بیشتر کار دارد. چون یکی از چیزهایی که انسان را در این مسائل زمین می‌زند غرور است. کسانی که کمالاتی دارند مثلاً نماز شب می‌خواند اهل روزه مستحبی است مبتلا به غرور می‌شوند فکر می‌کنند از دیگران بالاترند. ولو این را به کسی نگوید اما همین که در دلش هست شیطان موفق شده است.

علم هم یکی از مقامات معنوی است و یکی از داشته‌های مفید است که شیطان اینجا هم شیطنت می‌کند که خود را بالاتر از دیگران ببینی. شوهر خواهر حضرت آقا را یادم است که خیلی آدم بزرگواری بود. از شهرستان بعضی‌ها می‌رفتند قم به دیدن او که می‌گفتند می‌رویم به دیدن یکی از اولیا خدا. انقدر که این آدم آدم خاصی بود. وقتی امام حضرت آقا را امام جمعه تهران کرد او گفت ایشان پیش من درس خوانده چرا او امام جمعه شده من نشدم؟! از همان جا شروع شد و رفت عراق و رادیو منافقین را اداره می‌کرد. و چه ناسزاهایی می‌گفت به نظام و امام و روحانیت. خودش هم روحانی بود.

اگر انسان خودش را تربیت نکرده باشد و مواظبت نداشته باشد این‌ها همه لغزشگاه است. پول و مقام و علم و همه این‌ها گرفتاری درست می‌کند.  شیطان تلاش می‌کند با همه این‌ها انسان را مغرور کند.

خودت را از دیگران کوچک‌تر بدان

رسول خدا فرمود ای ابوذر دیگران برای تو در کنار خدا مثل چهارپا باشند. اصلاً اهمیت نده که چه کسی هستند. همه را شتر فرض کن. ممکن است این حرف به آدم بر بخورد. بعد بلافاصله می‌فرماید اما خودت را از دیگران کوچک‌تر بدان.

حضرت عیسی علیه السلام حواریون را جمع می‌کرد و می‌گفت بنشینید پاهایتان را بشویم. امام رضا علیه السلام سفره می‌انداخت و غلام و کنیز‌ها را جمع می‌کرد می‌فرمود بنشینید با هم غذا بخوریم. اگر این حالت در کسی پیدا شد او فقیه و بصیر است. او دیندار است. امکان دارد کسی مجتهد باشد اما این فقیهی که شرح کردیم نباشد. یا کسی امکان دارد درس فقه نخوانده باشد اما فقیه باشد و فهمیده باشد که کار دست خداست.

اصطلاحا به این صفت می‌گویند تواضع که بحث مفصل خودش را دارد. این روایت را خوب گوش کنید خیلی عجیب است. رسول خدا وارد مسجد شدند فرمودند چه شده که حلاوت عبادت را در شما نمی‌بینم؟! کسی که نماز می‌خواند یک شیرینی دارد روزه می‌گیرد یک شیرینی دارد؛ دیده‌اید وقتی دم افطار است چه حال خوشی انسان دارد بعد از نماز هم همان حال خوش را باید انسان داشته باشد. عرض کردند یا رسول الله حلاوت عبادت چیست؟ فرمود در شما تواضع نمی‌بینم. یعنی اگر کسی مزه عبادت به جانش افتاده باشد باید اهل تواضع باشد. خودش را نسبت به دیگران کوچک ببیند و کرنش داشته باشد.

امیرالمومنین فرمودند هیچ شرافت خانوادگی مثل تواضع و فروتنی نیست.

این را هم باید توجه داشته باشیم که تواضع به معنای کوچک کردن خود یعنی ذلیل شدن نیست. تواضع در عین عزت است

در فراز بعدی رسول خدا فرمود: «يَا أَبَا ذَرٍّ لاَ تُصِيبُ حَقِيقَةَ اَلْإِيمَانِ حَتَّى تَرَى اَلنَّاسَ كُلَّهُمْ حَمْقَى فِي دِينِهِمْ وَ عُقَلاَءَ فِي دُنْيَاهُمْ» ای ابوذر به حقیقت ایمان نمی‌رسی تا اینکه همه مردم را در دین خودشان ابله و در دنیایشان عاقل فرض کنی. که ان‌شاءالله در جلسه آینده توضیح خواهم داد.