بسم الله الرحمن الرحیم
سلسله جلسات درس اخلاق
با موضوع وصایای رسول خدا صلوات الله علیه وآله به ابوذر
جلسه هفتاد و هشتم – 10/10/1404
«إِذَا سَأَلْتَ فَاسْأَلِ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِذَا اِسْتَعَنْتَ فَاسْتَعِنْ بِاللَّهِ فَقَدْ جَرَى اَلْقَلَمُ بِمَا هُوَ كَائِنٌ إِلَى يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ فَلَوْ أَنَّ اَلْخَلْقَ كُلَّهُمْ جَهَدُوا أَنْ يَنْفَعُوكَ بِشَيْءٍ لَمْ يُكْتَبْ لَكَ مَا قَدَرُوا عَلَيْهِ»
در طول شبانهروز، انسان نیازهایی دارد که باید این نیازها برآورده شود. برای برآورده شدن آنها به افراد مختلفی مراجعه میکند، به دیگران رجوع میکند؛ اما این مراجعه نباید به این معنا باشد که انسان آنها را مستقل بداند. این نکته را مکرر عرض کردهایم: آنها وسیلهاند. باید از خدا بخواهیم تا نیازهایمان برطرف شود. اساس کار همین است؛ چون از همه بهتر میداند که چه چیزی، به چه مقدار، کی، کجا و چگونه لازم است. همه اینها در اختیار خداست. مثل خدا هیچکس نمیتواند نیاز انسان را برطرف کند. همه عالم تحت سیطره اوست، محیط بر عالم است. خدای تعالی همه چیز در اختیار اوست. خسیس هم نیست و در موقع، پرداختن و اعطا کردن هم از او چیزی کم نمیشود.
باید از او خواست، و بعد هم به بندهاش فرموده است که در همه حال از من بخواه، مرا بخوان، من اجابتت میکنم. در روایت هم آمده است که وقتی خدای تعالی اجازه داد که از او طلب کنیم، دیگر قطعاً اجابت میکند. اینطور نیست که رها کند. وقتی گفته است «تو بگو، من به تو اجازه دعا کردن میدهم»، دیگر درِ اجابت را نمیبندد؛ درِ اجابت را هم باز میگذارد. وقتی فرصت به تو داد و فرمود: «مرا بخوانید»، حالا این «مرا بخوانید» «ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُم» به چه معناست؟ این را انشاءالله وقتی دیگر توضیح میدهیم؛ اگرچه گاهی هم به آن اشاره کردهایم که فقط به معنای دعا نیست و معنای بالاتر و دقیقتری هم دارد.
لذا اینجا فرمود: «فَإِنِ اِسْتَطَعْتَ أَنْ تَعْمَلَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِالرِّضَا فِي اَلْيَقِينِ فَافْعَلْ». اگر میتوانی که با رضا و یقین برای خدای عزوجل عمل کنی، این کار را انجام بده؛ با رضایت برای خدا.
در بیانی، امام صادق علیهالسلام فرمودند: از شما مردم، هرکس خواستهای دارد، آن را از خدای تعالی درخواست کند، خدا به او عطا میکند. اگر میخواهید چنین حالتی در شما به وجود بیاید که این اعطا شامل حالتان شود، باید از مردم ناامید باشید.
باید از مردم ناامید بود. انسانِ مضطر چگونه میشود؟ انسان مضطر کسی است که همه درها را زده است؛ هر کسی را که میخواسته ببیند، دیده؛ به هر کسی که میخواسته رو انداخته، رو انداخته؛ هر کاری که میخواسته بکند، کرده است. بعد دیگر میبینید چه حالتی به او دست میدهد. گفته میشود: همیشه باید اینگونه باشیم موقع خواستن؛ بلکه از اولِ کار باید انسان اینگونه باشد. خدا تا آن حالت اضطرار، یعنی ناامیدی از مردم، در شخص به وجود نیاید، به او چیزی نمیدهد.
یکی از آن حالتها این است که جز به آنچه نزد خداست امیدی نداشته باشد. چون خداوندِ اعظم این حالت را در دل آن شخص مینگرد. نگاه میکند ببیند در دل ما چیست، چه حالتی است. اگر بگوید: «خدایا، فقط تو»، اما در عین حال بگوید «حالا بگذار به حاجآقا هم بگویم»، این معلوم میشود که ته دلش هنوز صاف نشده است. خدا نگاه میکند.
امام صادق علیهالسلام میفرماید: خدای تعالی، خدای عزوجل، وقتی این حالت را در دل آن شخص بنگرد، هرچه از او بخواهد، عطا میکند. یعنی نگاه میکند ببیند آیا او از دست مردم مأیوس شده و فقط دارد در پیشگاه خدا ضجه میزند یا نه.
اینجاست که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند: اگر توانستی به مقام رضا برسی، به یکی از مقامات بلند الهی و انسانی رسیدهای؛ چون خودت را در مقابل تقدیرات الهی راضی میبینی. نگرانی نداری، شبههای نداری، شک نمیکنی که خدا انجام میدهد یا نمیدهد، بالاخره چه میشود. میگویی اگر انجام شد، فبها؛ اگر انجام نشد، خدا میدانسته که باید بشود یا نباید بشود. من راضیام، من راضیام.
چقدر این شعر اینجا خوانده شده است. ما چندین مرتبه گفتیم که حالتهای افراد با هم فرق دارد؛ در رضا و در تسلیم. بعضی وقتها انسان خودش را میبیند، نظر خدای تعالی را هم میبیند و میگوید: «پسندم آنچه را جانان پسندد». یعنی پسند خودش را میبیند و پسند جانان را هم میبیند، بعد میگوید: من از پسند خودم میگذرم و آنچه او میخواهد را قبول میکنم. این یک مرحله است، اما مرحله کامل نیست.
مرحله کامل این است که: هرچه تو حکم کنی، هرچه تو بخواهی، در دایره قسمت من هیچ نیستم. اگر این شد، جایگاه بسیار بالایی است، مقام بلندی است. اگر انسان به چنین مرحلهای برسد، دیگر در مقابل سختیها، سختی را میبیند و تحمل میکند، شکوه نمیکند، صبور است؛ چون میداند که صبر، در کنارش ظفر و پیروزی میآورد و آسودگی به دنبال دارد.
حضرت بعد فرمودند: «وَ إِنْ لَمْ تَسْتَطِعْ فَإِنَّ فِي اَلصَّبْرِ عَلَى مَا تَكْرَهُ خَيْراً كَثِيراً». یعنی اگر نتوانستی؛ اگر هنوز اهل یقین و رضا نشدهای و بالاخره در آن مراحل ماندهای ـ توکل، رضا، تسلیم ـ پس شکیبایی کن. در سختیها و ناگواریها صبر پیشه کن، چون برای چنین کسی در این شکیبایی و صبر، خیر فراوانی قرار داده شده است. خدای تعالی در صبر، خیر بسیار نهاده است.
«وَ إِنَّ اَلنَّصْرَ مَعَ اَلصَّبْرِ وَ اَلْفَرَجَ مَعَ اَلْكَرْبِ وَ إِنَّ مَعَ اَلْعُسْرِ يُسْراً ». پیروزی در صبر است. گشایش با سختیهاست. به دنبال هر سختی، آسانی است. قرآن کریم هم برای همین مطلب تأکید دارد؛ آیه را تأکید میکند: «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا».
اما یک نکته دقیق در این آیه وجود دارد. میفرماید: «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا»؛ با هر سختی، آسانی است، نه اینکه بعد از هر سختی آسانی باشد. یادتان باشد، ما در حرفهایمان میگوییم: «بعد از هر سختی، یک آسانی میآید»، اما خدا این را نمیگوید. خدا نمیفرماید بعد از هر سختی آسانی میآید؛ میفرماید: «مع العسر»، یعنی در دل هر سختی، من یک آسانی را جاسازی کردهام. این معیت است؛ «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا». در داخل هر سختی، یک آسانی است؛ یعنی قطعاً واقع میشود، قطعاً محقق میشود.
خدای تعالی که منشأ همه خوبیها، خیر، مهربانی و رحمتهاست و نسبت به بشر رئوف است، برای بندهاش جز خیر نمیخواهد. اگر هم او را به سختی میاندازد، میخواهد آبدیدهاش کند، میخواهد پختهاش کند. مشکلات و سختیهایی که خدا قرار میدهد، از خدایی است که مهربان است، اهل رأفت است، اهل رحمت است نسبت به بندهاش. ما دائم میگوییم خدا از مادر مهربانتر است. خب، این خدایی که از مادر مهربانتر است، چرا بندهاش را اینقدر میچلاند؟ چرا اینقدر به زحمت میاندازد و در مشکلات میاندازد؟ چون میخواهد او ساخته شود و به کمالات لازم برسد. اصلاً تعلیم و تربیت همین است.
روایات فراوانی داریم که اگر کسی به سختی نرسیده باشد، خیری در او نیست؛ خیلی عجیب است. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله برای یکی از اصحاب، به خواستگاری دختری رفتند. وقتی در خانه نشستند، پدر دختر شروع کرد از فضائل دخترش گفتن: این دختر من خیلی خوب است، تحصیلات عالیه دارد، قیافهاش اینطور است، موهایش آنطور است، و ویژگیهایش را برشمرد. بعد گفت: تا حالا هیچ بیماری نگرفته، حتی سرما هم نخورده است. رسول خدا فرمودند: بلند شویم برویم، هیچ خیری در این بشر نیست. خدا هیچ نگاهی به او نکرده؛ هیچ سختی نکشیده است.
شما هر دردی که میکشید، هر زحمتی، یک بخشیاش متوجه خود ماست؛ یعنی مثلاً کاری کردهایم و آسیبش را میبینیم. اما در چرخه تربیتی هم قرار دارد. روایتی هست که رسول خدا به خانه یکی از مسلمانان برای ناهار یا شام دعوت شدند و حضرت دعوت را پذیرفتند. وقتی وارد منزل شدند، دیدند مرغی روی لبه دیوار تخم گذاشته، تخم به یک میخی گیر کرده و نمیافتد. تخم باید بیفتد دیگر؛ مثل یاکریمها که روی سیم چراغ یا بین دو شاخه درخت تخم میگذارند. اگر تخمها نمیافتاد، کل دنیا پر از یاکریم میشد. خلاصه، حضرت وارد خانه شدند و همه با تعجب نگاه کردند که این چه بود و چرا این تخم نیفتاد.
صاحبخانه گفت: آقا، تعجب کردید؟ ما از این چیزها در خانهمان زیاد داریم. قسم به خدایی که شما را به پیامبری مبعوث کرده، من تا حالا هیچ آسیبی به من نرسیده است. همین که این را گفت، رسول خدا فرمودند: بلند شو. گفتند: من از این خانه چیزی نمیخورم. و فرمودند: کسی که هرگز مصیبتی ندیده باشد، مورد لطف خدا نیست. بلا و سختی، مربی انسان است؛ انسان را آبدیده میکند، قوی میکند، محکم میکند. روحی که در زرورق بزرگ شده باشد، به درد نمیخورد؛ با یک تکان از بین میرود.
برای همین است که میگویم با این بچههای الان، باید مراقب بود؛ اینها خیلی زرورقیاند و باید محکم بار بیایند. دیدهاید آهنگر چهکار میکند؟ آهن را میگذارد توی کوره، سرخش میکند، وقتی سفید شد و آماده شکل گرفتن شد، دوباره میاندازدش در آب سرد، به آن شکل میدهد. با سندان و چکش شکلش میدهد، دوباره داغش میکند، دوباره در آب سرد میاندازد. اینقدر این کار را تکرار میکند تا دیگر خم نشود. آن وقت میشود فولاد آبدیده. میگویند آبدیده شد؛ یعنی خیلی محکم شد.
فرزندان ما هم باید آبدیده شوند. این سختیها و مشکلاتی که از طرف خدا میآید، چون خدا مهربان است، این سختیها را به ما میدهد؛ از سر مهربانی. ما در بحثهای دیگر هم این معنا را داریم. در دعا میگوییم: «یا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَهُ». کسی که رحمتش بر غضبش پیشی گرفته است. این غضبی که میخواهد بکند، این عصبانیتی که نسبت به بندهاش پیدا میشود، اینکه بخواهد بندهای را ادب کند یا مصیبتی به او برساند، رحمتش امامِ غضب اوست؛ جلوتر از غضب، رحمت قرار دارد و همان رحمت است که اجازه میدهد این غضب محقق شود.
پدری که نسبت به فرزندش ناراحتی میکند، از روی بیمهری نیست؛ نمیخواهد بچهاش عاقبت به شر شود، بلکه از سر مهربانی ناراحت میشود. مادری که به فرزندش تندی میکند، چون خیلی دوستش دارد، تندی میکند. این محبت است. خدای تعالی هم بسیاری از چیزهایی که برای ما پیش میآید، به خاطر همان رحمت، رأفت و مهربانی اوست. لذا یکی از مظاهر رحمت خدا همین جهنم است؛ جهنم مظهر رحمت خداست. انسان وارد آن میشود، پاک میشود و بعد به بهشت میرود.
بعد فرمودند: «يَا أَبَا ذَرٍّ اِسْتَغْنِ بِغِنَى اَللَّهِ يُغْنِكَ اَللَّهُ». ای ابوذر، به غنای خدا بینیازی بجوی تا خدا تو را بینیاز کند. هر کس که دارای غنا باشد، خودش را بینیاز میبیند. وقتی وضع مالی انسان خوب باشد، خودش را بینیاز میبیند و سراغ کسی نمیرود. اما اینجا حضرت توصیه میکنند که خودت را بینیاز بشمار و دستت را جلوی دیگری دراز نکن. واقعاً کسی که خودش را بینیاز بداند، این کار را نمیکند.
حضرت میفرمایند: نه، خودت را اینگونه بار بیاور. ابوذر درست منظور پیامبر را متوجه نشد. گفت: یعنی چه؟ بالاخره آدم وقتی بینیاز است، دستش را دراز نمیکند. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند: یادت باشد، خودت را بینیاز ببین و دست دراز نکن. «فَقُلْتُ وَ مَا هُوَ يَا رَسُولَ اَللَّهِ قَالَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ غَدَاءُ يَوْمٍ وَ عَشَاءُ لَيْلَةٍ فَمَنْ قَنِعَ بِمَا رَزَقَهُ اَللَّهُ فَهُوَ أَغْنَى اَلنَّاسِ» ابوذر عرض کرد: یا رسولالله، این یعنی چه؟ منظورتان چیست؟ حضرت فرمودند: خوراک صبح و شام؛ هر کس به روزی الهی قانع باشد، بینیازترین مردم است.
یکی از بیچارگیهای ما حرص است. اگر قناعت را از انسان بگیرند، تمام ثروت عالم هم که در اختیارش باشد، باز کم است. اما انسانی که قانع است، بینیازترین آدمهاست؛ زندگیاش راحت و آسوده است. اگر کسی برای فردای خودش احساس نیاز کند، خودش را محتاج دیگران میبیند. وقتی خود را محتاج دید، ناچار میشود برای تأمین آن نیازی که احساس میکند، مدام فکر کند فردا چه خواهد شد، آرزوهای بیپایان داشته باشد، پیش دیگران دست دراز کند و ذلیل شود. حضرت این را نهی میکند.
این به آن معنا نیست که برنامهریزی نداشته باشی، طراحی نداشته باشی یا کار نکنی؛ اینها منظور نیست. اینها را قبلاً هم گفتهایم. منظور حرص است؛ اینکه انسان ناچار شود تلاشهای مضاعف و بیهوده انجام دهد. امام سجاد علیهالسلام فرمودند: احساس ناامیدی از مردم را ظاهر کن، که این حالت برخاسته از غنا و بینیازی است. مناعت طبع داشته باش.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند: توانگری و غنا به داشتن مال فراوان نیست. بعضیها خیلی هم مال دارند، اما بدبختاند؛ زندگیشان زندگی گداهاست. جالب است که امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند: ثروت اغنیا را دارند و باید حساب اغنیا را پس بدهند، اما زندگیشان زندگی فقراست. همهاش جمع کردهاند برای روز مبادا؛ نه خوردهاند و نه خوراندهاند، فقط جمع کردهاند. میگوید من فردایی دارم، نمیدانم چه میشود. مال فراوان دارد، باید حسابوکتاب مال فراوان را پس بدهد، اما زندگی خودش زندگی فقرا بوده است.
رسول خدا فرمودند: توانگری و غنا در داشتن مال فراوان نیست. پرسیدند پس چیست؟ حضرت فرمودند: «غِنَی النَّفْس». توانگری در بینیازی نفس است. مناعت طبع داشته باش، آرام باش. نفس انسان باید بینیاز باشد؛ احساس بینیازی داشته باشد. این غناست. ما یک غنا داریم و یک استغنا؛ اینها با هم فرق دارند. یکی صفت خداست و یکی صفت بشر.
مکرر عرض شده است که فقر علامت اهانت نیست و غنا هم علامت کرامت نیست. اینکه کسی مال زیادی داشته باشد و بگوییم آدم کریمی است، این نگاه عوامانه است؛ اگرچه در جامعه رایج باشد، اما باطل است. خدای تعالی در قرآن از این نگاه نهی کرده است. اصلاً معیارهای خدا مثل معیارهای ما نیست؛ برای همین هم مقداری زندگیها با هم فرق میکند. در آیات پانزده و شانزده سوره مبارکه فجر میفرماید: «فَأَمَّا الإِنْسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ، وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ».
خیلی جالب است؛ قرآن دارد قشنگ به ما یاد میدهد. بعد از این، با یک «کَلّا» همه این برداشتها را رد میکند. یعنی نه آنطور است و نه اینطور. انسان وقتی خدا او را امتحان میکند و برای آزمایش به او نعمت میدهد، او را اکرام میکند، این انسان مغرور میشود و در آن حالت میگوید: خدا به من چه اکرامی کرده، این همه مال و ثروت به من داده است. اما وقتی دوباره در مقام آزمایش، رزقش را تنگ میکند، میگوید: خدا به من اهانت کرد، خدا مرا خوار کرد. وقتی تنگی بر او میآورد، مأیوس میشود؛ در صورتی که اصلاً اینطور نیست. خدا میخواهد ببیند تو در حالات مختلف، اینها را از طرف خدا میدانی یا نه. چون تو کارهای نیستی، تو وسیلهای. اگر انسان اینگونه فکر کند، چقدر زندگی راحت میشود.
قرآن اینها را خیلی خوب به ما یاد داده است. مشکل اینجاست که ما قرآن را فقط میخوانیم؛ گاهی حتی همان خواندن هم واقعی نیست. قرآن را باید انس داشت. نهجالبلاغه را باید انس داشت. صحیفه سجادیه را باید با آن انس داشت. اینکه قرآن را ماهی یک بار بخوانیم، صحیفه سجادیه را سالی یک بار، نهجالبلاغه را هم سالی یک بار، یعنی حداقل سالی یک بار یک دوره کامل بگذرانیم. نهجالبلاغه را لااقل سالی یک بار، صحیفه سجادیه پنجاهوچند دعا دارد؛ اگر هر کدام را ماهی یک بار بخوانید، میشود یک سال. البته بعضی دعاها مال هر روز است و بعضی مال هر هفته، اما حرفمان این است که یک دوره انس با اینها داشته باشیم. اینها سرمایههای ماست.
حالا بروید قرآن را نگاه کنید، ببینید چقدر قشنگ میگوید. از آیات 32 تا 44 سوره مبارکه کهف یک جریان را به تصویر کشیده است. قبلاً هم گفتم که جریانات تصویری در قرآن خیلی زیاد است. اینکه بگوییم خدای تعالی «مصوِّر» است، یعنی تصویرگر است؛ با هنرهای تجسمی، بعضی از مطالب را خیلی زیبا به ما یاد داده است. خودش نمایش درست کرده، از تئاتر و نمایش استفاده کرده تا مطالب بلندی را به بشر بیاموزد.
مثلاً ماجرای احیای مردگان را در داستان حضرت ابراهیم علیهالسلام با چهار پرنده به صورت یک نمایش به تصویر میکشد. خداوند به ابراهیم فرمود چهار پرنده بگیر، آنها را تکهتکه کن، بر سر کوهها بگذار و بعد آنها را صدا بزن. این یک نمایش است؛ یک تصویر آموزشی برای فهم معاد. نمونههای اینچنینی در قرآن زیاد است.
یکی از آنها همین آیات 32 تا 44 سوره مبارکه کهف است. خداوند میفرماید: ای پیامبر، داستان آن دو مرد را به عنوان ضربالمثل برای آنها بازگو کن. برای یکی از آن دو، دو باغ از انواع انگورها قرار دادیم و گرداگرد آنها درختان نخل سر به آسمان کشیده گذاشتیم. در میان این دو باغ، زمین زراعت پربرکتی قرار دادیم؛ باغ و مزرعهای که همه چیزش جور بود: هم انگور داشت، هم خرما داشت، هم زراعت داشت و خودکفا بود.
این دو باغ از نظر فرآوردههای کشاورزی کامل بودند. درختها به ثمر نشسته بودند، زراعتها خوشه بسته بودند، نخلها خرما داده بودند. از همه مهمتر، آب فراوان که مایه حیات است، به اندازه کافی در دسترس بود؛ چرا که بین این دو باغ نهر بزرگی جاری کرده بودیم. صاحب این باغها درآمدهای فراوانی داشت؛ از میوه، از آب، از همه چیز.
اما مبتلا به غرور شد، مبتلا به طغیان شد. رو کرد به دوستش و به او گفت: من از نظر ثروت از تو بهترم، آبرو و شخصیت و عزت من بیشتر است، نفراتم بیشترند. بنابراین هم نیروی انسانی فراوانی در اختیار دارم و هم مال و ثروت هنگفت. یعنی هم نفوذ و موقعیت اجتماعی دارم و همه چیزم جور است. تو در کنار من چه داری؟ غرور او را گرفته بود و با این لحن با دوستش حرف میزد. خلاصه کار به جایی رسید که دنیا، جاودانگی، مال، ثروت و حشمتش را ابدی پنداشت؛ از روی غرور، در حالی که در واقع به خودش ستم میکرد. این عین متن آیات است که دارم میخوانم. در باغش قدم میزد و گفت: من باور نمیکنم هرگز فنا و نیستی دامن باغ مرا بگیرد.
به اینجا هم ختم نشد؛ جلوتر رفت و از آنجایی که جاودانه بودن این جهان را هم در تضاد با قیام رستاخیز میدید، قیامت را هم انکار کرد. گفت: من هرگز باور نمیکنم که اصلاً قیامتی در کار باشد؛ گمان نمیکنم که قیامت برپا شود. انسان اگر یک ذره دارا بشود، طغیان میکند. بعد هم اضافه کرد: حالا بر فرض اگر قیامتی هم برپا شد و ما را به پیشگاه خدای تعالی بردند، جایگاهی که من دارم بهتر است؛ چون وضع مالیام بهتر است، ثروت و امکاناتم بیشتر است. اینها صحبتهای این شخص بود.
دوستش در پاسخ او سخن گفت؛ جوابهایش را بروید در قرآن بخوانید، چون وقت ما خیلی گذشته است. خدای تعالی انشاءالله این بلاها را به سر ما نیاورد.
پس عصاره بحث امشب ما این شد که هر کاری در عالم انجام میدهی، بدان که منسوب به خداست و خودت را وسیله بدان برای آن کارها، و بدان که بدون اراده خدا هیچ کاری انجام نمیشود.