بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرِّحیمِ
جلسه چهارم تفسیر روزانه قرآن کریم
ماه مبارک رمضان- مورخ 1404/12/04
بخش اول؛ زندگی با آیهها – «فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا»
آیه پنجم، آیه صد و سی و نهم از سوره نساء: «أَيَبْتَغُونَ عِندَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا». آیا عزت و آبرو را نزد کفار بیدین جستوجو میکنید، در حالی که عزت و آبرو همگی در دست خداست؟
با اینکه این آیه شریفه تهدیدی برای منافقان و وصف حال اهل نفاق در زمان پیغمبر بود و سپس شامل هر کسی که چنین حالتی از نفاق داشته باشد نیز میشود، اما بعضی از مؤمنانی را هم که به دنبال دوستی با کفار هستند و به آنان اعتماد دارند در بر میگیرد؛ آن مؤمنانی که دوست دارند کفار را ولیّ و دوست خود قرار دهند.
چرا این کار را میکنند؟ چرا بعضی از اهل ایمان دل به استکبار میدهند و دل به دشمنان دین میسپارند؟ گمان میکنند که با این کار میتوانند برای خود آبرو تهیه کنند و عزتی به دست آورند. ازاینرو، آیه شریفه با استفهام انکاری میفرماید: «أَيَبْتَغُونَ عِندَهُمُ الْعِزَّةَ»؛ آیا آبرو را نزد کفار جستوجو میکنید؟ یعنی به دستتان نخواهد آمد.
همیشه باید به یاد داشته باشیم که منشأ عزت، علم و قدرت است و علم و قدرت در دست خداست. همه علم و همه قدرت از آنِ اوست. او عالم بالذات است و قادر بالذات است و عزت نیز از او نشئت میگیرد. غیر از خدا کسی چیزی از خود ندارد که بتواند منشأ عزت برای ما باشد. حتی حیات ما وابسته به خداست؛ هر چه داریم به او بسته است. علم و قدرت و همه چیز در اختیار خداست.
آیه، هشداری اساسی به مسلمین میدهد که عزت را در همه شئون حفظ کنید؛ چه اقتصادی، چه سیاسی و چه فرهنگی. عزیز باشید. خود کلمه «عزت» و «عزیز» بحثی دارد که باید در فرصتی دیگر انجام شود. به این جهت، عزیز باشید. هرگاه تکیهگاه ما خدا باشد، پیروزی و نصرت قطعی است. هر کس میخواهد عزیز باشد، باید از عزیز پیروی کند؛ دستش را در دست عزیز، یعنی خدای عزیز، بگذارد.
عزیز یعنی غیرقابل نفوذ؛ مانند سنگی که باران در آن نفوذ نمیکند؛ میگویند «عزاز» یعنی غیرقابل نفوذ. ما در جامعه خودمان، در محاورات، وقتی میگوییم «عزیز»، معنایش دوستداشتنی و مهربان و اینگونه چیزها است؛ اما معنای «عزیز» یعنی غیرقابل نفوذ.
خیال بیهوده است که کسی بخواهد با پول، یا با وصل شدن به بعضی از افراد، یا با جایگاه و مقامی که دارند، یا با مسئولیتی که دارد، برای خود عزت درست کند. عزت با این چیزها درست نمیشود. گاهی برای اینکه دیگران او را تحویل بگیرند، حاضر میشود دست از عقاید و باورهای دینی خود بکشد، در حالی که عزیز واقعی انسانی شجاع است که تا پای جان بر سر عقایدی که دارد، عقاید اصیل و دینیاش، میایستد.
عزیز واقعی شهدا هستند که حاضر شدند برای اصولی که دارند و ارزشهایی که به آن قائلاند، دفاع کنند و جان خود را نیز بدهند.
خلاصه اینکه بسیاری از ما دچار خطاهای محاسباتی هستیم و این آیات شریفه به ما تذکر میدهد که این خطاها را جبران کنیم. در محاسباتمان حواسمان باشد؛ فکر نکنیم که اگر شخصی مقامی دارد یا پولی دارد و امثال اینها، برای انسان عزت میآورد. اینجا نیز فرمود اگر برای به دست آوردن عزت، به دنبال دوستی با دشمنان خود هستی، سخت در اشتباهی.
یکی از محاسبات غلط این است که انسان فکر میکند اگر بخواهد راحت باشد، باید با دشمن رابطه برقرار کند؛ برای اینکه راحت زندگی کند، باید کدخدا را ببیند. چه گرفتاریای برای ما درست کردند. همین است. خدای تعالی میفرماید: «أَيَبْتَغُونَ»؛ گمانتان این است که با دوستی با آنان برایتان عزتی حاصل میشود؟ همه چیزتان را از شما میگیرند و بیچارهتان میکنند. اشتباه بزرگی است، زیرا همه عزت در اختیار خداست.
از آن طرف نیز، وقتی همه چیز دست اوست، باید به او التجا کرد. لذا در مناجات شعبانیه میگوییم: «الهی، بیدک لا بید غیرک زیادتی و نقصانی»؛ افزایش و کاستی من همه در دست توست، نه در دست دیگری. پس انسان باید خود را در اختیار خدا قرار دهد؛ در همه حال پیروز است.
بخش دوم؛ تفسیر سوره یوسف
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم «إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ». حضرت یوسف با نهایت ملاطفت به پدرش عرض میکند: پدر جان، من یازده ستاره را دیدم و خورشید و ماه را نیز دیدم که بر من سجده میکنند.
آن یازده کوکب و ستاره، همان برادران حضرت یوسف هستند. شمس، پدرش است و قمر، خالهاش؛ زیرا مادر حضرت یوسف در همان کودکی از دنیا رفت و خالهاش در حقیقت سرپرستی او را بر عهده گرفت. بنابراین، منظور از قمر مادرش نیست، هرچند نقش مادری برای او داشت، بلکه خالهاش است.
چند نکته در اینجا وجود دارد. نخست درباره «رأیتُ». این «رأیتُ» آیا دیدن در حالت عادی است؟ در اینجا «رأیتُ» به معنای دیدن با چشم ظاهری در حالت عادی نیست. وقتی میگوییم «رأیتُ»، یعنی میبینم؛ مانند اینکه اکنون شما را با چشم ظاهری در عالم واقع مشاهده میکنم. این میشود دیدن عادی.
اما در این آیه، «رأیتُ» به معنای دیدن با چشم ظاهر نیست. چرا چنین میگوییم؟ چون در آیه بعد آمده است: «یَا بُنَیَّ لَا تَقْصُصْ رُؤْیَاکَ»؛ خوابت را برای دیگران نقل نکن. پس معلوم میشود این دیدن، دیدن با چشم ظاهر نبوده، بلکه رؤیا بوده است. حضرت یعقوب میفرماید رؤیایت را برای دیگران بازگو نکن. بنابراین، این دیدن به چشم ظاهری نبوده است.
ممکن است رؤیا و خواب باشد؛ یعنی وقتی میگوید «إِنِّي رَأَيْتُ»، منظور این است که در حالت خواب این را دیدم؛ حالت منامیّه. به آن «منام» میگویند؛ یعنی خواب. حالتی است میان خواب و بیداری. گاهی انسان در چنین حالتی هم صداها را میشنود و هم اطراف را درک میکند، اما کاملاً بیدار هم نیست. به این حالت، «حالت منامیّه» گفته میشود.
اولیای خدا این حالت منامیّه را دارند. در این حالت، اموری به آنان القا میشود و آن را درک میکنند. افراد عادی برای اینکه چیزی را بدانند یا به آنان القا شود، معمولاً باید در عالم خواب و رؤیا باشند؛ یعنی در خواب چیزهایی به آنان تعلیم داده میشود. اما مردان الهی، کسانی که پاکی نفس دارند و مراقبت از نفس خویش میکنند، اولیای خدا و اهلبیت عصمت و طهارت، حالت منامیّه دارند؛ یعنی همان چیزی را که دیگران در خواب میبینند، آنان در بیداری میبینند.
البته بیداری آنان مانند بیداری عادی نیست؛ حالتی خاص است که شاید در عرف از آن به «کشف و شهود» تعبیر میکنند. میگویند فلانی اهل کشف و شهود است؛ شاید به این معنا باشد. حالتی از تمثّل و تمثیل است که اگر فرصتی باشد توضیح خواهم داد.
همان حالتی است که در شب عاشورا، امام حسین علیهالسلام یارانش را جمع کرد و فرمود بیایید تا جایگاهتان را در بهشت به شما نشان دهم. آنان خواب دیدند یا واقعیت را دیدند؟ واقعیت را دیدند. برایشان تمثّل پیدا کرد و در حالت منامیّه بود که آن جایگاه را مشاهده کردند. امام حسین علیهالسلام به اصحابش چنین حالتی را نشان داد.
پس این دیدن، دیدن با چشم به معنای خاص آن نیست. شاهدش چیست؟ شاهدش این است که حضرت یعقوب فرمود: «یَا بُنَیَّ لَا تَقْصُصْ رُؤْیَاکَ»؛ رؤیایت را برای دیگران نقل نکن. شاهد دیگرش این است که در پایان داستان، حضرت یوسف میفرماید: «یَا أَبَتِ هَذَا تَأْوِیلُ رُؤْیَایَ»؛ پدر جان، این تأویل همان خوابی است که در آغاز دیدم. پس معلوم میشود آن حالت، بیداری به معنای خاص کلمه نبوده است.
چند مطلب دیگر نیز باید عرض شود. نخست درباره سجود. «سجده» در اینجا به معنای خضوع است. ما یک «خشوع» داریم و یک «خضوع». خشوع، حالت انکسار قلبی است؛ حالتی درونی که انسان در دل خود تواضع و افتادگی پیدا میکند. این حالت درونی را خشوع میگویند. میگویند قلب خاشع، نه قلب خاضع. آن حالت رقت قلبی که در انسان پدید میآید و نوعی نرمشدگی و افتادگی درونی ایجاد میکند، خشوع است.
اما اگر این حالت در اعضا و جوارح انسان ظاهر شود و به سجده بیفتد و حالت تواضع در کل وجود او آشکار گردد، به آن «خضوع» گفته میشود. خضوع، همان خشوع قلبی است که در اعضا و جوارح انسان ظهور پیدا میکند. سجده یکی از حالات خضوع ما در برابر خدای تعالی است. انسان هنگامی که به سجده میافتد، در حقیقت نشان میدهد که در حال خضوع است.
اینجا فرمود: «رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ». آیا ماه و خورشید و ستارهها همانند انسانها که مواضع سبعه، یعنی هفت عضو خود را بر زمین میگذارند و برای خدا سجده میکنند، اینگونه سجده کردند؟ قطعاً چنین نیست.
سجده در اینجا به معنای خضوع است؛ مگر آنجا که فرشتگان بر آدم سجده کردند. مأموریت فرشتگان چه بود؟ مأموریت آنان خضوع بود. سجود به معنای خضوع است؛ یعنی در برابر حضرت آدم حالتی برایشان پدید آید که نشان دهد از او تبعیت و اطاعت میکنند. سجده به معنای خاضع شدن است. فرشتگان مأمور شدند که در برابر حضرت آدم انجام وظیفه کنند و خدای تعالی از آن تعبیر به سجده کرد؛ «فسجد الملائکه» یعنی ملائکه در برابر آدم خضوع کردند.
اینگونه نیست که سجده حقیقیِ عبادت برای غیر خدا جایز باشد. سجده مخصوص خداست و بعداً خواهیم گفت که سجده عبادت برای غیر خدا جایز نیست. در اینجا سجده به معنای اطاعت است.
حضرت یوسف میگوید من دیدم اینها تحت فرمان من قرار گرفتند: «رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ»؛ یعنی آمدند تحت امر من قرار گرفتند، از من پیروی میکنند و خاضع من هستند. خدای تعالی به آن یازده ستاره و شمس و قمر ـ که همان فرزندان یعقوب و خود یعقوب و خاله حضرت یوسف هستند ـ دستور داده است که از یوسف اطاعت کنند؛ یعنی ببینند حضرت یوسف چه میخواهد و طبق نظر او عمل کنند.
پس سجده در اصل برای خداست: «وَلِلَّهِ يَسْجُدُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ». هرچه در آسمانها و زمین است، برای خدا سجده میکند. گاهی خدای تعالی دستور میدهد که فلان موجود از فلان ولیّی که من او را ولی قرار دادهام اطاعت کند. وقتی به ما دستور میدهد از کسی اطاعت کنیم، معنایش این است که آن موجود تحت امر او قرار میگیرد.
برای مثال، حضرت موسی علیهالسلام که ولیّی از اولیای خدا و پیامبر الهی است، در برابر آب قرار میگیرد. در اینجا خدای تعالی به آب دستور میدهد که در برابر این ولیّ من خاضع باش؛ یعنی از او اطاعت کن. حضرت موسی عصای خود را به آب میزند. آب، تحت امر خدا و به دستور این ولیّ خدا، از همان جایی که عصا زده شد میایستد و بقیه آب از آنجا به حرکت درمیآید. در نتیجه، دیواری از آب شکل میگیرد که محل عبور قوم موسی میشود. این یعنی خدا دستور داد که آب نسبت به حضرت موسی خاضع باشد؛ یعنی «ساجد» حضرت موسی باشد. اینجا سجده به معنای خضوع است. پس به این نکته باید توجه داشت.
دو سه نکته دیگر نیز به طور کوتاه عرض کنم. یکی همین که قبلاً هم گفته شد: «إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ». این تعبیر جنبه تلطف و مهربانی دارد و نشاندهنده رابطه عاطفی میان حضرت یوسف و پدرش است. چرا نفرمود «و قال یوسف لیعقوب»؟ چرا نام پدر را نیاورد و به جای آن فرمود «لأبیه»؟ برای آنکه آن رابطه عاطفی پدر و پسری حفظ شود.
در ادامه نیز میفرماید: «یَا بُنَیَّ». این تعبیر باز هم نشاندهنده همان تلطف و مهربانی است؛ «ای پسرکم». گفتهاند حضرت یوسف در آن زمان حدود هفت تا نه یا دوازده سال داشته است. برخی گفتهاند هفت سال، برخی نه سال و برخی دوازده سال. در هر صورت، در همین حدود سنی بوده و طبیعی است که این لطافت در خطاب وجود داشته باشد.
نکته دیگر درباره «أَحْسَنَ الْقَصَصِ» است که عرض کردم خدای تعالی همه چیزش احسن است. دیروز گفتم که قصههای خدا احسن است. وقتی به قرآن نگاه میکنیم، میبینیم قرآن تصریح کرده است که همه چیزِ خدا «احسن» است: «أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ»، «أَحْسَنُ الْحَدِيثِ» و تعابیر دیگری که در آیات مختلف آمده است؛ از جمله «أَحْسَنَ الْقَصَصِ». بنابراین، همه چیز در قرآن احسن است و در جای خود قرار گرفته است. این هم یک نکته.
نکته بعدی این است که خوابی که حضرت یوسف میبیند، مقدمه تربیت و آمادگی او برای تقرب به خدای تعالی و رسیدن به درجات عالیه است. خدای تعالی از همان ابتدا این خواب را به او نشان داد تا بفهماند که در آینده چه جایگاهی خواهد داشت. در آغاز مسیر تربیت یوسف، این رؤیا و حالت منامیّه را در اختیار او قرار داد تا دورنمای آینده درخشان و ولایت الهی او را به او نشان دهد و برایش بشارتی باشد.
وقتی به انسان گفته شود که اگر اینگونه درس بخوانی و در این مسیر قرار بگیری، در آینده به چنین جایگاهی میرسی، این برای او بشارت میشود. دائماً به خود میگوید: پدرم به من گفته اگر درس بخوانم، چنین خواهد شد. سختیها، مشکلات و مرارتها با آن بشارت اولیه قابل تحمل میشود. انسان سعی میکند و میگوید من جایگاهی در پیش دارم. حال که به پدرم یقین دارم و به او اعتماد دارم که درست میگوید، بر اساس گفته او عمل میکنم.
لذا در طول زندگی، تحولاتی که میبیند، سختیهایی که میبیند، مرارتهایی که میکشد، مشکلاتی که پیش رویش میآید و فراز و نشیبهایی که در زندگیاش به وجود میآید، همگی به خاطر آن پیام اولیه قابل تحمل و پذیرفتنی میشود. میگوید این سختیها را تحمل میکنم. این هم یک نکته.
نکته دیگر اینکه ابنعباس نقل میکند حضرت یوسف علیهالسلام این خواب و رؤیا را شب جمعهای دید که مصادف با شب قدر بود؛ شبی که تمام زندگی انسان در آن تنظیم میشود و مقدرات او ترسیم میگردد. این خواب نیز در همان شب جمعهای که شب قدر بوده، برای حضرت یوسف فراهم شده است.
به نظر میرسد مناسب باشد مقداری درباره خواب سخن بگوییم. خواب هم چیز خوبی است. «نَفَسُکُم فِیهِ تَسْبِیحٌ وَنَوْمُکُم فِیهِ عِبَادَةٌ»؛ در ماه رمضان حتی خوابتان هم عبادت است. خدای تعالی چه نعمتی داده است؛ حتی همین نفس کشیدن و خوابیدن در ماه رمضان عبادت نوشته میشود. پس این عبادت را از دست ندهیم. گاهی بهتر است انسان بخوابد تا اینکه بیدار بنشیند و غیبت کند یا وقتش را تلف کند؛ خوابیدن گناهش کمتر است.
اکنون میخواهم مقداری درباره خواب سخن بگویم؛ نه خواب به معنای خوابیدن، بلکه خواب به معنای خواب دیدن. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند خواب بر سه قسم است: یا بشارتی از سوی خداست، یا غم و اندوهی از طرف شیطان است، یا بازتاب مشکلات روزمره انسان است که به صورت خواب دیده میشود.
پس خوابهایی که ما میبینیم، از نظر کلی از سه حالت خارج نیست: یا پیامی از طرف خداست، یا پیامی از طرف شیطان، یا انعکاس مسائل و مشکلات روزانه است. مثلاً انسان در روز با مسئلهای مالی درگیر بوده، چکش برگشت خورده، شب در خواب میبیند طلبکار به در خانهاش آمده است؛ یا مشکل اخلاقی یا فرهنگی داشته و شب همان موضوع در خوابش ظاهر میشود. اینها بازتاب سختیهای روز است.
اما بزرگان ما، مانند مرحوم علامه طباطبایی رضواناللهعلیه، در اینجا بحثهای مفصلی مطرح کردهاند؛ بحثهایی بسیار سنگین. برای بیان آنها باید سادهسازی کرد. تا آنجا که مقدور باشد، آن را به صورت رقیقتر خدمت شما عرض میکنم.
میفرمایند در نظام خلقت، سه عالم وجود دارد. یکی عالم طبیعت است؛ همین عالمی که اکنون در آن زندگی میکنیم. همین عالم طبیعت که اکنون در آن زندگی میکنیم؛ مینشینیم، میخوریم، راه میرویم، هوا را استشمام میکنیم و بر روی زمین حرکت میکنیم. این وجود و این بدن، اگر بخواهد زنده بماند، حتماً باید هوا را استنشاق کند، آب بنوشد و بر روی زمین حرکت کند. قالب و پیکره حیات ما در دنیا و در عالم طبیعت، همین جسم است.
در همینجا بخشی از بحث معاد جسمانی نیز قابل طرح است؛ اینکه گفته میشود روز قیامت همه با همان جسم خود ظاهر میشوند، آیا درست است یا نه. این بحثی است که باید با دقت به آن توجه شود.
اما همه شما خواب دیدهاید. در خواب میبینید که مثلاً کنار ضریح حضرت رضا علیهالسلام رفتهاید، صورت بر ضریح گذاشتهاید و در حال مناجات هستید یا با کسی ملاقات کردهاید و با او سخن میگویید. سپس از خواب بیدار میشوید و میبینید ساعت مثلاً یک و ربع بوده و اکنون یک و شانزده دقیقه است. در حالی که در آن عالم، گویی ساعتها آنجا بودهاید و رفتوآمد داشتهاید، اما در عالم خارج تنها یک دقیقه گذشته است.
در آن عالم، وقتی به خود نگاه میکنید، میبینید قد و قامتتان، لباس بر تنتان و شکل و شمایلتان همان بوده است؛ نه بزرگتر شدهاید و نه کوچکتر. حتی وقتی از خواب بیدار میشوید، احساس میکنید مثلاً ضریح حضرت رضا علیهالسلام خنک بوده و هنوز آن خنکی را بر صورت خود حس میکنید.
این چه قالبی بود؟ یقیناً این جسم مادی ما نبود، زیرا جسم در رختخواب خوابیده بود. پس آن که رفت و آن صحنهها را دید چه بود؟ به آن «عالم مثال» میگویند. در عالم مثال، انسان قالبی متناسب با آن عالم دارد؛ همانگونه که در عالم طبیعت، این بدن قالب ماست، در عالم مثال نیز قالبی مناسب با آن عالم داریم.
در عالم مثال، سرعت، رشد و قوانین، متفاوت است. همانگونه که در این عالم طبیعت، قوانینی وجود دارد ـ مثلاً آب در صد درجه به جوش میآید ـ در آن عالم نیز قوانین خاص خود حاکم است. عالمی بالاتر از آن نیز داریم که به آن «عالم تجرد» یا «عالم عقل» گفته میشود. در آنجا دیگر این قالبهای مثالی هم نیست؛ آن نیز عالم خود را با کیفیت خاص خویش دارد. در اینجا اگر بخواهم به زیارت بروم، باید مثلاً هزار کیلومتر طی کنم و یک روز در راه باشم. اما در خواب، در یک دقیقه یا حتی کمتر، میروم و بازمیگردم. در عالم تجرد که عالم عقل است نیز رفتن و ادراک، کیفیتی دیگر دارد. هر دو عالم، یعنی عالم مثال و عالم عقل، مجردند؛ یعنی ترکیب مادی در آنها نیست، مانند جسم و بدن دنیایی نیستند. سرعت و کیفیت در آنها متفاوت است.
روح انسان نیز حالت تجرد دارد و مادی نیست. ما میگوییم پنج سالهام، هفت سالهام، پنجاه سالهام، نود سالهام؛ اما آن «من» که در همه این حالات ثابت است، روح ماست. جسم بزرگ و کوچک میشود، اما آن «من» یکی است؛ به آن میگویند مجرد. روح مجرد انسان در عالم خواب با آن دو عالم تماس میگیرد؛ یا با عالم مثال یا با عالم عقل. به میزان استعداد و ظرفیت وجودی خود، حقایقی را درک میکند.
اگر روح انسان کامل شده باشد و به کمال خود رسیده باشد ـ که توضیحش به جلسه بعد موکول میشود ـ خوابهایی که میبیند، از عالم مثال به عالم دنیا میآید و همه صادق است؛ یعنی آنچه را دیده، میتواند بیکموکاست بیان کند.
اما اگر روح انسان نقص و کاستی داشته باشد، مثلاً علم را در آن عالم به صورت نور میبیند یا مال را به صورت کثافت میبیند، وقتی به این عالم میآید باید نزد معبّر برود. معبّر این تصاویر را عبور میدهد و تفسیر میکند و میگوید آنچه دیدی، معنایش این است؛ آن را از صورت مثالی به معنای اصلی برمیگرداند، زیرا روح هنوز به کمال لازم نرسیده است.
اما روحی که کاملاً آشفته و پریشان باشد، «أَضْغَاثُ أَحْلَام» میبیند؛ خوابهای درهم و بیسروته. مثلاً میبیند میدود و به جایی نمیرسد یا از بلندی سقوط میکند و صحنهها بینظم و نامفهوم است. حتی اگر نزد معبّر هم برود، معبّر میگوید قابل تفسیر نیست؛ معلوم نیست چه دیدهای.
فعلاً بحث خواب را تا همینجا داشته باشید تا انشاءالله اگر زنده بودیم، در جلسه بعد آن را ادامه دهیم.