بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرِّحیمِ
جلسه هفتم تفسیر روزانه قرآن کریم
ماه مبارک رمضان- 07/12/1404
بخش اول؛ زندگی با آیهها – «کُلُوا وَاشْرَبُوا وَلَا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لَا یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ».
آیه هشتم درباره کسانی است که خدا آنها را دوست ندارد. آیه سیویکم سوره مبارکه اعراف «کُلُوا وَاشْرَبُوا وَلَا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لَا یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ». بسیار تکاندهنده است: بخورید و بیاشامید، ولی اسراف نکنید که خداوند اسرافکنندگان را دوست ندارد.
این عبارت، عبارت سنگینی است؛ اینکه انسان مبتلا به کاری شود که خدا آن را دوست ندارد. اگر انسان بفهمد که یعنی چه خدا تو را دوست ندارد؛ ما اصلاً نمیفهمیم که خدا دوستمان نداشته باشد یعنی چه. بهراحتی از کنار آن میگذریم. اسراف یکی از گناهان بسیار بزرگی است که انسان به آن مبتلا میشود و نتیجهاش این است که خدا این اشخاص را دوست ندارد. چه بدبختیای بزرگتر از این که انسان از چشم خدا بیفتد؟ به تعبیر دیگر، خدا نسبت به او نظر لطف و محبت نداشته باشد.
متأسفانه ما در همهچیز اسراف داریم؛ در غذا، در رفتوآمد، در مسائل زندگی، در انرژی، در منابع اولیه و در وقت و زمان خود. چهقدر اسراف در زمان داریم؛ یعنی اوقاتی را که خدا در اختیار ما گذاشته هدر میدهیم، بدون آنکه بهرهای از آن ببریم. دیدهاید بعضیها ساعتها در فضای مجازی وقت خود را تلف میکنند، پرسه میزنند و وقت میگذرانند؛ این هم اسراف است. در حالی که میتوانند ساعتهای خود را تقسیمبندی کنند و بگویند مثلاً من امروز ده ساعت یا هشت ساعت وقت دارم؛ یک ساعت به مطالعه بپردازم، یک ساعت به خانه رسیدگی کنم، یک ساعت به دید و بازدید اختصاص دهم. ساعتها را برای خود تقسیم کنید.
الحمدلله در همین گوشیها نیز برنامههای خوبی وجود دارد که میتوان تنظیم کرد تا انسان را آگاه کند که اکنون وقت فلان کار شد و اکنون وقت فلان کار شد، و بهصورت مدیریتشده از زمان استفاده کند. پس از یک ماه بررسی کنید و ببینید در این یک ماه چه مقدار کار انجام دادهاید؛ زیرا اگر فقط سرتان در گوشی بوده باشد، در یک ماه هیچ کار و هیچ چیزی که دندانگیر باشد در دستتان نخواهد بود. گاهی روزی نیم ساعت کتاب خواندن باعث میشود در پایان سال چندین جلد کتاب خوانده باشید؛ کتابهایی که برایتان مفید بوده است، یا حفظ کردهاید، یا به هر حال بهرهای بردهاید. «وَالعَصرِ إِنَّ الإِنسَانَ لَفِی خُسرٍ»؛ انسان سرمایه خود را از دست میدهد و باید این سرمایه را حفظ کرد.
خدای تعالی قناعت و صرفهجویی را دوست دارد، همانطور که از اسراف بدش میآید. در خطبهها بود، فکر میکنم گفتم که وزن کرده بودند برنج در هر گرم چند دانه میشود. حساب کردم، ضرب در نود میلیون یا هشتاد میلیون جمعیت؛ اگر هر کسی یک دانه برنج اسراف نکند، میشود روزی هجده تن. بله، آب هم همینطور است. یعنی اگر هر کدام از ایرانیها روزی یک دانه برنج اسراف نکنند، یک دانه، میشود روزی هجده تن. بیایید وزن کنید و ببینید در یک گرم برنج چند دانه میشود؛ بشمارید، تقسیم و ضرب در نود میلیون جمعیت کنید؛ حالا دو تا. حالا در این رستورانها دیدهاید ظرفش را همینطور خالی میکند و میرود، معلوم نیست چه میشود.
اینطرف اسراف آب نیز هست. روزی همینجا وضو گرفتم با نصف استکان آب؛ وضوی کامل گرفتم و باز هم از آن نصف استکان آب مقداری باقی ماند. نمیدانم دوستان یادشان باشد؛ اکنون هم اگر بیاورند شاید بتوانم بگیرم تا ببینید که میشود با نصف استکان آب وضو گرفت. بعد خود ما چگونه مصرف میکنیم؟ در خانه، مثلاً کسی بخواهد وضو بگیرد، چه مقدار آب مصرف میکند؟ تازه فقط وضو نیست؛ شستن ظرفها، حمام رفتن، شستن لباسها و کارهای دیگر نیز هست. اسراف آب میکنیم. ما که مالک آب نیستیم؛ مالک آب خداست و هیچکس مالک آن نیست. میدانم که پول میگیرند؛ پول حملونقل، تصفیه و آوردن آن تا درِ خانه و مانند اینهاست. اما کسی نمیتواند بگوید پولش را میدهم و هر طور دلم خواست مصرف میکنم.
به هر جهت، ما در اسراف ایزو داریم به تعبیر امروزیها؛ ایران مسرفترین کشور جهان است؛ در هیچ جای دنیا مانند ایران اسرافکننده نداریم، در همهچیز. در روایت از امام صادق علیهالسلام آمده است که هر چیزی که باعث از بین رفتن مال و زیان زدن به بدن باشد، اسراف است. ما گمان میکنیم اگر چیزی به بدنمان آسیب برساند، جزو اسراف نیست؛ در حالی که اگر کاری کنیم که به بدنمان ضرر برسد، آن هم اسراف است. آن هم اسراف است.
آیه شریفه چون انسان زیادهخواه است، گفته شده «بخورید و بیاشامید». انسانها چون حریصاند، ممکن بود از این دستور خدا سوءاستفاده کنند؛ بنابراین بلافاصله فرمود: بخورید، ولی اسراف نکنید. زیرا ممکن بود از همین آیه سوءبرداشت شود.
حال، اسراف یعنی زیادهروی. بحث زیادهروی مفصل است و اگر بخواهم وارد آن شوم طول میکشد. در بعضی روایات آمده است که در لباس، اسراف نیست. کسی آمد و پرسید: آقا، من دو پیراهن دارم، آیا اسراف است؟ حضرت نگفت اگر سه تا شود چه؟ فرمود: حتی اگر بیست تا هم باشد اسراف نیست، به شرط آنکه هر کدام در جای خود مصرف شود؛ یعنی لباس مهمانی را لباس خواب نکند، لباس کار نکند. علاوه بر این، داشتن لباسهای متعدد باعث میشود دوره مصرف آنها طولانیتر شود و اسراف نباشد؛ یعنی کسی که بهطور مکرر از آنها استفاده میکند، در برخی امور اسراف صدق نمیکند.
ما گاهی تصور میکنیم اگر در راهها روشنایی زیاد باشد و چراغهای بیشتری نصب کنند تا مردم در رفتوآمد از نور بیشتری استفاده کنند، این اسراف است. مثلاً بگویند چراغهای خیابان و کوچهها را خاموش کنید، چون اسراف است. در حالی که اینگونه نیست. روشنایی مسجد نیز اسراف ندارد. روایاتی در این باره هست، اما اکنون بحثم پرداختن به آنها نیست. خرج کردن مال در راه ناحق و حیفومیل کردن آن، همه اسراف است.
به یاد داشته باشیم قرآن فرمود اسرافکاران در ردیف فرعونیاناند. کسی که اسراف میکند، هرچه با او سخن گفته شود هدایت نمیشود. اسرافکار در ردیف دروغگویان قرار گرفته است. آیات قرآن درباره اسراف را ببینید؛ بسیار شدید و قوی درباره آن سخن گفته است. مهمترینش این است که خدا اسرافکاران را دوست ندارد.
بخش دوم؛ تفسیر سوره یوسف
أعوذُ باللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم. «لَقَدْ كانَ فِی یوسُفَ وَإِخْوَتِهِ آیاتٌ لِلسَّائِلِینَ»؛ همانا در سرگذشت یوسف و برادرانش نشانهها و درسهای عبرتآموز برای کسانی که پرسش میکنند وجود دارد.
خدای تعالی در اواخر سوره مبارکه یوسف نیز فرمود که این داستان عبرت است برای اولوالألباب: «لَقَدْ كانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبَابِ». کسانی که صاحب عقل و خرد هستند از آن عبرت میگیرند. این داستانها برای کسی مفید است که بخواهد از جهل به علم عبور کند، از حسد به غبطه عبور کند، از نقص به کمال برسد. برای چنین انسانی این قصهها سودمند است؛ زیرا اولوالألباب اینگونهاند: صاحبان اندیشه و خرد در تلاشاند رشد کنند و بزرگ شوند. او هر کاری را بیحساب انجام نمیدهد؛ اگر هم پای داستانی مینشیند و قصهای میخواند، میخواهد از آن رشدی به دست آورد، جهلش به علم تبدیل شود و نقصش به کمال بدل گردد.
وگرنه نگاه کردن و خواندن قصهای که هیچ کمالی در آن نباشد، عمر تلف کردن است. گاهی میبینید کسی پنجاه یا صد صفحه از برخی رمانها میخواند و هیچ بهرهای نمیبرد؛ این یعنی عمر خود را تلف کرده است. بله، گاهی مجموعه آن کتاب دربردارنده نکتهای، عبرتی یا پندی است؛ این خوب است. اما اگر فقط وقتگذرانی باشد، سودی ندارد.
امروز گاهی گفته میشود این فیلم هیچ اثری ندارد و صرفاً داستانی است که در عالم خارج نیز واقع نمیشود. اگر چنین باشد، نگاه کردن به آن چه فایدهای دارد؟ مگر آنکه در قالب همان قصه و داستان بخواهد جریانی یا مسئلهای را آموزش دهد و مفهومی را منتقل کند؛ این اشکالی ندارد. اما اگر تنها اتلاف وقت باشد، فایدهای نخواهد داشت.
قصهها پشت سر هم میآیند تا ما را به مقصدی برسانند، عبور دهند و حرکت دهند. بنابراین داستان حضرت یوسف باید در ما کمالی ایجاد کند. قرآن میفرماید اولوالألباب از آن پند میگیرند. گاهی این اولوالألباب به دنبال مسائل معرفتی و معنویاند و از قصه یوسف در این زمینه پند میگیرند. گاهی نیز به دنبال تجارت و کسبوکارند و از داستان یوسف درس میآموزند؛ اینکه چگونه آن کشور را سالها با مسائل اقتصادی اداره کرد، در آن قحطی سخت طراحی و برنامهریزی نمود و مدیریت بحران کرد. همه اینها را میتوان از داستان حضرت یوسف آموخت.
عبرت مخصوص اولوالألباب است؛ چه در مسائل معنوی، چه در امور اقتصادی و کسبوکار، چه در مسائل اخلاقی و دیگر عرصهها. بنابراین داستان یوسف سرشار از نشانههاست برای کسانی که میخواهند عبرت بگیرند.
«لَقَدْ كانَ فِی یوسُفَ وَإِخْوَتِهِ آیاتٌ لِلسَّائِلِینَ»؛ در داستان یوسف و برادرانش نشانههایی برای پرسشگران است. این آیه به ما میفهماند که افرادی نزد رسول خدا آمدند و درباره حضرت یوسف پرسش کردند یا مطلبی مرتبط با این داستان مطرح شد. روایتی نیز وجود دارد که مؤید همین معناست.
از جمله مفسران اهل سنت، قرطبی در کتاب «جامع» خود و نیز فخر رازی در «تفسیر کبیر» نقل کردهاند که از شخص پیامبر اکرم سؤال شد جریان یوسف چگونه بوده است.
اصل ماجرا چنین است که حضرت یعقوب و فرزندانش در سرزمین شام، در کنعان، زندگی میکردند. کنعان همان ناحیه شام، یعنی سوریه است. پرسش این بود که چگونه شد که اکنون یوسف را «یوسف مصری» مینامند؟ چگونه یوسف از کنعان به مصر رفت؟ فرزندان یعقوب در آن منطقه زندگی آباد و وضعیت مناسبی داشتند. فاصلهای حدود هشتاد یا نود فرسخ میان آنجا و مصر بود. چه شد که به مصر آمدند و در آنجا مستقر شدند؟
در روایت آمده است که یهودیان به مشرکان مکه گفتند نزد این شخصی که ادعای پیامبری میکند بروید و از او بپرسید جریان حضور فرزندان یعقوب در مصر چه بوده است. اگر او پیامبر است، باید تورات را بداند؛ زیرا این داستان بهطور کامل در تورات آمده است. پس از آنکه این پرسش را مطرح کردند، رسول خدا داستان را بهطور کامل بیان فرمود؛ یعنی همه این یکصد و یازده آیه را برای مشرکان توضیح داد تا آنان پاسخ را برای یهودیان ببرند. اما این نقل، افزودهای نیز داشت. پیامبر خدا داستان را به نیکوترین وجه بیان کرد، بهتر از آنچه در تورات آمده بود؛ زیرا در تورات اشکالاتی وجود دارد. آن حضرت این قصه را به صورتی احسن از آنچه در تورات بود بیان فرمود.
آنان گمان میکردند نزد پیامبر میآیند و یک سؤال علمی مطرح میکنند؛ اینکه چرا اینان آن فاصله طولانی را پیمودند و به آن سوی رفتند. تصورشان این بود که ماجرایی تاریخی است، سؤال میکنند و پاسخ میگیرند و تمام میشود. اما پیامبر اکرم شروع به بیان آیاتی برای سائلان کرد؛ یعنی معجزاتی را که در این داستان واقع شده بود توضیح داد، از علم غیب سخن گفت، کیفیت هدایت انسانها توسط خدای تعالی و ولایت او بر بندگانش را بیان کرد و اینکه اگر انسانها تحت ولایت خدا قرار گیرند، خدا آنان را از هر گزندی حفظ میکند و مانند اینها را فرمود که برخی از آنها را اشاره خواهیم کرد.
اگر بخواهیم این قصه را فصلبندی کنیم، همانگونه که در کتابها داستانها را فصلبندی میکنند، فصل اول داستان حضرت یوسف درباره مفارقت و جدایی میان حضرت یعقوب و حضرت یوسف است؛ دور افتادن از خانه پدری و مشکلاتی که برای او پیش آمد تا رسیدن به خانه عزیز مصر، و مسائلی که در آنجا رخ داد و سپس زندان و مانند آن، همگی در همین فصل نخست بیان میشود.
فیلم حضرت یوسف که ساخته شده بود، من آن را با دقت دیدم. البته ایراداتی به آن گرفتم و اگر لازم شود در درس بیان خواهم کرد که کدام بخشهای آن با آیات قرآن سازگاری ندارد. با این حال، بسیار تلاش کرده بودند و کوشیده بودند روایت را درست نقل کنند. گرچه در برخی بخشها اشکالاتی داشت، اما اساس کار زیبا بود. کسانی که آن را دیدهاند میتوانند مطالبی را که عرض میکنم با آن تطبیق دهند.
در همین آغاز داستان میفرماید که در این ماجرای یوسف و برادرانش آیاتی قرار داده شده است که دلالت بر توحید میکند؛ دلالت بر این دارد که خدا ولیّ بندگان مخلص خویش است و امور آنان را بر عهده دارد، آنان را به سوی عزت میبرد و عزیزشان میگرداند، اسباب را برایشان فراهم میکند تا به نتیجه برسند.
برادرانی که نسبت به یوسف حسد ورزیدند و او را به چاه انداختند و به عنوان برده فروختند، قصد نابودی او را داشتند و با این کارها میخواستند یوسف را از میان بردارند؛ اما همان کارها به دست خدا وسیله رشد و تعالی یوسف شد. همه عوامل نابودی، عوامل کمال او گردید و سبب عزت و سربلندیاش شد.
چنانکه نقل کردهاند، حضرت یعقوب ابتدا با دخترخاله خود، «لیا»، ازدواج کرد و خداوند از او شش پسر به وی عطا کرد: روبیل، شمعون، لاوی، یهودا، یالون و یشجر. پس از وفات لیا، با خواهر او «راحیل» ازدواج کرد و از راحیل نیز یوسف و بنیامین به دنیا آمدند. بنابراین یوسف و بنیامین از یک پدر و مادر بودند، اما با دیگر برادرانشان تنها از طرف پدر مشترک بودند.
حضرت یعقوب دو کنیز نیز داشت که از آنان نیز چهار فرزند داشت؛ که در مجموع دوازده برادر میشدند. اینان با اینکه پیامبرزاده بودند، اما شیطان چنان در آنان نفوذ کرد که گرفتار حسادت شدند. حسادت، همانگونه که پیشتر عرض کردم، یکی از ریشههای کفر و بسیار خبیث است. آنان در مقام آزار و حتی قتل یوسف برآمدند.
از آغاز تا پایان این آیات، همگی پاسخ همان پرسشهاست و همه بخشهای این سوره، آیات الهی است. اگر به داستان حضرت یوسف بنگریم، حاکم بودن اراده خدا را بر همه امور بهروشنی میتوان احساس کرد. این آیه نکات فراوانی دارد و به ما تذکر میدهد که حسادت صفتی ناپسند است؛ صفتی که برادرکشی را آسان میکند. فرزندان آدم، برادر خود را کشتند و در اینجا نیز تقریباً همینگونه است؛ توطئههایی چیدند تا او را نابود کنند. باید از این داستان عبرت گرفت و این عبرتها را در زندگی به کار بست.
از تعبیر «آیاتٌ لِلسَّائِلین» نیز استفاده میشود که اگر چیزی را نمیدانید، بروید و بپرسید. این هم یکی از نکاتی است که از آیه به دست میآید؛ یکی از راههای رسیدن به حقایق، پرسش کردن است.
خدای تعالی میفرماید: «إِذْ قالُوا لَیوسُفُ وَأَخوهُ أَحَبُّ إِلی أَبینا مِنّا وَنَحنُ عُصبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفی ضَلالٍ مُبینٍ». قصه را آغاز کردهایم. میگوید برادران دور هم نشستند و گفتند: بیتردید یوسف و برادرش نزد پدر ما از ما محبوبترند، در حالی که ما گروهی نیرومند و کارآمد هستیم. همانا پدر ما در گمراهی آشکاری است. این ترجمه آیه است.
در حقیقت، آنان دور هم نشستند و در همین سخن کوتاه، سه معصیت بزرگ دیده میشود. نخست آنکه از روی حسد درباره کسی سخن گفتند و گفتند یعقوب این دو پسر را بر ما ترجیح داده است. چرا ترجیح داده؟ به جای آنکه غبطه بخورند، حسادت ورزیدند. میگفتند او بهویژه به یوسف محبت میکند، با او خوب رفتار میکند، اخلاقش نیکو و چهرهاش زیباست و او را بیشتر از ما دوست دارد.
دوم، تکبر بود. گفتند ما توانمندیم؛ این دو کودکاند. یوسف هفت یا نه ساله بود و بنیامین از او کوچکتر. ما کارهای پدر را انجام میدهیم و توان خدمت داریم؛ اینها که کودکاند.
سوم، نسبت ضلالت و گمراهی به حضرت یعقوب دادند و گفتند پدر ما در گمراهی آشکار است. مقصودشان کفر نبود؛ زیرا اگر چنین باشد، با مقام پیامبری سازگار نیست. منظورشان این بود که در تدبیر زندگی دچار اشتباه شده و دل به این دو کودک خوش کرده است.
در این آیه، برخی واژهها نیاز به توضیح دارد. «عُصبَة» به گروهی متحد و نیرومند گفته میشود؛ معمولاً گروهی کمتر از ده نفر نباشند و حدود ده تا پانزده یا نزدیک به بیست نفر باشند. گروهی که به هم پیوسته و دارای همبستگیاند. این واژه از «عَصَب» گرفته شده است؛ همان ریشهای که «عَصَب» و «اعصاب» از آن میآید. همانگونه که رشتههای عصبی بدن به هم پیوستهاند و یکدیگر را حمایت میکنند، اینان نیز خود را گروهی منسجم و پشتیبان یکدیگر میدانستند. «تعصب» نیز از همین ریشه است؛ نوعی پیوند و حمایت شدید.
برخی افراد در جامعه، به جای آنکه خود را بالا ببرند، بزرگان را پایین میکشند؛ چون خود محبوب نیستند، افراد محبوب را تخطئه میکنند. فرزندان یعقوب نیز چنین کردند. به جای آنکه خود رشد کنند و محبوب پدر شوند، گفتند چرا پدرمان او را بیشتر دوست دارد و ما را کمتر؟ باید بررسی کرد که آیا واقعاً چنین تفاوتی بوده یا نه.
در اینجا باید میان «تبعیض» و «تفاوت» فرق گذاشت. تبعیض آن است که بدون دلیل، کسی را بر دیگری برتری دهیم و امکانات و اختیارات بیشتری در اختیارش بگذاریم؛ این کار نادرست است. اما تفاوت، امر دیگری است. تفاوت آن است که برتری دادن افراد با دلیل باشد. برای مثال، در مدرسه معلمی درس میدهد و از دانشآموزان امتحان میگیرد. آنکه نمره نوزده گرفته است نسبت به کسی که نمره نه گرفته، برتری دارد و طبیعی است که به او جایزه بدهند. حال اگر دیگران بگویند این معلم بیانصاف است و شروع کنند به حسادت ورزیدن و زیر آب آن دانشآموز را زدن و او را پایین آوردن، و بگویند چرا اینقدر درس میخوانی، این درست نیست. بنابراین میان تبعیض و تفاوت فرق است.
اگر حضرت یعقوب نسبت به حضرت یوسف توجه بیشتری داشته، به سبب فضیلتها و ویژگیهای نیکوی او بوده است. یوسف کودک شش یا هفت سالهای بود، اما فضیلتهایی از او بروز کرده بود که در تاریخ نقل شده است. وارد بحث تاریخی نمیشوم و بیشتر میخواهم آیات را ترجمه و تبیین کنم؛ اگر لازم شد، به آن مطالب نیز اشاره خواهم کرد. توجه پدر به سبب همان ویژگیها بوده است. با این حال، برادران با اینکه از او بزرگتر بودند، به او حسادت ورزیدند. معلوم میشود حسادت سن و سال نمیشناسد. خدا نکند حسادت در جان کسی بیفتد؛ حتی به کودک نیز حسادت میشود.
برادران به جای آنکه بگویند ما دچار حسادت شدهایم، گفتند پدر ما نمیفهمد و در اشتباه است. از اینجا نکتهای دیگر نیز فهمیده میشود و آن اینکه انسانها از کمتوجهی ناراحت میشوند. احتمالاً برادران یوسف احساس میکردند به آنان کمتر توجه شده است. در بحث حسادت باید دانست که حسادت بزرگ و کوچک، حتی پیامبری و نسبت پدر و پسری نمیشناسد. گاهی پدر به پسر حسادت میکند و گاهی پسر به بزرگتر خود.
نکته دیگری که باید بیاموزیم این است که محبت قابل تقسیم به معنای مساوی میان افراد نیست؛ سنخ محبتها با یکدیگر تفاوت دارد. فرض کنید شما به پدر و مادر خود محبت دارید، به همسر خود محبت دارید، به فرزندان خود محبت دارید و به دوستانتان نیز محبت دارید. سنخ این محبتها یکسان نیست. نمیتوان گفت همانگونه که مادرم را دوست دارم، پدرم را هم به همان شکل دوست دارم؛ یا دو فرزندم را دقیقاً به یک شکل دوست دارم؛ یا دختر و پسرم را به یک گونه دوست دارم. نوع محبتها متفاوت است و ویژگیهای خاص خود را دارد.
در مسائل مادی، عدالت باید رعایت شود. اگر ارثی تقسیم میشود، سهم پسر و دختر طبق حکم شرع مشخص است. اگر حضرت یعقوب از دنیا برود، باید ارث میان یوسف و یهودا و لاوی و دیگران طبق حکم تقسیم شود، هرچند محبت را نمیتوان بهصورت مساوی تقسیم کرد. محبت بحثی جداگانه است.
در آیه مربوط به تعدد زوجات نیز همین نکته مطرح است. آنجا که میفرماید اگر نمیتوانید عدالت را برقرار کنید، به یک همسر اکتفا کنید، مقصود عدالت در امور مادی است؛ یعنی اگر نمیتوانید هزینه و نفقه چند همسر را به عدالت بپردازید، حق ندارید بیش از یک همسر اختیار کنید. اما در ادامه همان سوره میفرماید هرگز نمیتوانید میان همسران عدالت برقرار کنید؛ مقصود در اینجا محبت است. امکان ندارد کسی میان چند همسر، محبت یکسان برقرار کند؛ همانگونه که میان فرزندان یا دوستان یا حتی میان پدر و مادر نمیتواند محبت را به یک شکل و به یک اندازه داشته باشد. بنابراین آن آیه ناظر به معیار ازدواج نیست، بلکه معیار، توانایی در اداره مادی است.
پس توجه داشته باشید که محبت قابل تقسیم به آن معنای مساویسازی نیست. نکات دیگر این آیات بماند برای جلسه بعد.