بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرِّحیمِ
جلسه سوم تفسیر روزانه قرآن کریم
ماه مبارک رمضان- 03/12/1404
بخش اول؛ زندگی با آیهها – «الشَّیطانُ یَعِدُکُمُ الفَقرَ»
آیه سوم را بنا شد امروز برای شما بیان کنم که درباره «وعده» است؛ در سوره مبارکه بقره، آیه دویست و شصت و هشت: «الشَّیطانُ یَعِدُکُمُ الفَقرَ وَیَأمُرُکُم بِالفَحشاءِ وَاللَّهُ یَعِدُکُم مَغفِرَةً مِنهُ وَفَضلًا». شیطان شما را هنگام انفاق، وعده فقر و تهیدستی میدهد و به زشتیها امر میکند؛ ولی خداوند وعده آمرزش از جانب خود و فزونی میدهد؛ هم میآمرزد و هم افزونی میبخشد. این را به شما وعده میدهد.
توجه دارید که روح انسان با خاطراتی مواجه است و یکی از آنها وعده و وعید است. درباره معنای وعده و وعید قبلاً عرض کردم: وعده حتماً باید انجام شود و تخلف در وعده روا نیست. «إِنَّ اللَّهَ لا یُخلِفُ المیعاد»؛ خداوند برخلاف وعدههایی که داده عمل نمیکند. مؤمنان نیز همینگونهاند و نباید برخلاف وعدهای که دادهاند رفتار کنند. اما در وعید، اشکالی ندارد که برخلاف آن عمل شود؛ مثلاً کسی میگوید من فلان کار را نمیکنم، حال اگر انجام داد، عیبی ندارد. یعنی در مقام زجر و عقاب است. خداوند فرموده است اگر فلان کار را بکنید، شما را عذاب میکنم؛ حال اگر عذاب نکند، این بد نیست. خلاف وعید عمل کردن بد نیست و میتواند از باب ترحم و لطف باشد؛ اما خلاف وعده چنین نیست. معنای وعده و وعید روشن است.
انسان به برخی از وعدهها دل میبندد و از بعضی دیگر نگران میشود؛ همین امید و ترس، یا به تعبیر دیگر، وعدهای که امید میآورد و وعیدی که بیم میآفریند. وعده و وعید دو قسم است: گاه راست است و گاه دروغ. وعده و وعید دروغ مانند سراب است؛ مثلاً گفته میشود آنجا آب است، در حالی که آب نیست و سراب است. انسان را به سوی باطل هدایت میکند. وعده دروغ و وعید دروغ هر دو انسان را به سوی سراب میبرند؛ چیزی دروغین و بیحقیقت. در تابستان، در بیابان میبینید چند کیلومتر جلوتر آب موج میزند؛ هرچه جلوتر میروید، آن آب دورتر میشود؛ به آن سراب میگویند.
اما وعده و وعید راست، چشمهای زلال است که انسان را به مقصد میرساند. وقتی انسان طبق آن عمل کند، به وعده عمل کند و از وعید فاصله بگیرد، خداوند او را به سوی درستی هدایت میکند. قرآن کریم به هر دوی اینها اشاره کرده است: شیطان از بیرون و نفس امّاره از درون ـ که نفس ابزار دست شیطان است ـ انسان را به سوی امور سرابگونه هدایت میکنند؛ به اموری که واقعیت ندارد. اما خدای تعالی از طریق وحی، انبیا، فرشتگان و عقل ـ این مجموعهای که در اختیار است ـ وعدهها و وعیدهای درست را به انسان القا میکند. پس شیطان با ابزارش که نفس امّاره است، انسان را به سوی سراب میبرد؛ اما خداوند با وحیاش، با انبیا، با فرشتگان و با عقلی که در درون ما نهاده است، ما را به سوی آب، نه سراب، حرکت میدهد.
اگر شیطان وعید دهد، وعیدش دروغ است: «الشَّیطانُ یَعِدُکُمُ الفَقرَ وَیَأمُرُکُم بِالفَحشاءِ». شیطان تهدید میکند که اگر در راه خدا انفاق کنید، بدبخت میشوید؛ اگر در راه خدا انفاق کنید، فقیر میشوید. انسان میگوید من بالاخره اولاد دارم، زندگیام خراب میشود؛ دختر دمبخت دارم، پسرم را میخواهم زن بدهم و از این قبیل امور. پیوسته وعده میدهد که اگر پول بدهی، فقیر میشوی؛ اکنون فقیری در خانه آمده یا در مسیر هستی یا جریانی پیش آمده، میگوید فقیر میشوی. «الشَّیطانُ یَعِدُکُمُ الفَقرَ» و به فحشا و بدی نیز امر میکند.
اما خدای تعالی چگونه وعده میدهد؟ «یَمحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَیُربِی الصَّدَقاتِ»؛ در آیه دویست و هفتاد و شش آمده است که خداوند ربا را نابود میکند و صدقات را رشد میدهد؛ یعنی زیاد میکند. شیطان میگوید اگر صدقه بدهی فقیر میشوی؛ خدا میگوید اگر صدقه بدهی، این صدقه افزون میشود.
قرآن میفرماید که شیطان از طریق آرزوها و امیال، شما را ذلیل و گمراه میکند؛ اما آنچه خدای تعالی فرموده، در آن هیچ دروغ و فریبی نیست: «وَمَن أَصدَقُ مِنَ اللَّهِ قیلًا»؛ چه کسی از خداوند راستگوتر است؟
آنگاه که ظرف ظهور همه اعمال در قیامت آشکار شود و حقیقت روشن گردد، آن زمان معلوم میشود که شیطان چه نیرنگهایی به ما زده است. شیطان در روز قیامت میگوید: «إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُم وَعدَ الحَقِّ وَوَعَدتُّکُم فَأَخلَفتُکُم». خداوند به شما وعده داد و وعدهاش وعده حق بود؛ اما من نیز به شما وعده دادم و با شما مخالفت کردم و وعدهام را خلاف نمودم.
خلاصه، در آیه مورد بحث به ما میآموزد که باید توجه داشته باشید به کدام وعدهها و وعیدها اعتنا کنید: «وَاللَّهُ یَعِدُکُم مَغفِرَةً مِنهُ وَفَضلًا». خدای تعالی وعده مغفرت میدهد؛ اگر شما خطایی کردید، گناهی داشتید و تخلفی از شما سر زد، من شما را خواهم آمرزید، بلکه بیشتر نیز به شما خواهم داد که آن بحث خود را دارد.
زندگی با آیهها – «حَسبُنَا اللَّهُ وَنِعمَ الوَکیل»
آیه چهارم را هم در یک دقیقه عرض کنم. آیه چهارم درباره تکیهگاه است؛ اینکه تکیهگاه انسان چه کسی باشد. در سوره مبارکه آلعمران، آیه یکصد و هفتاد و سوم آمده است: «حَسبُنَا اللَّهُ وَنِعمَ الوَکیل». این آیه درباره مؤمنان حقیقی است؛ هنگامی که به آنان گفته میشود از لشکر انبوه دشمن که آماده جنگ با شماست بترسید، مثلاً گفته میشود لشکری بسیار انبوه آماده شده است تا شما را از پا درآورد و باید از آن بترسید، آنان میگویند: «حَسبُنَا اللَّهُ وَنِعمَ الوَکیل».
این آیه شریفه چه اندازه برای مسئولان ما کارآمد است؛ هنگامی که بوقهای تبلیغاتی، قدرت دشمن را بزرگ جلوه میدهند و آن را به رخ میکشند و انسان را به سوی تصمیماتی که عزتسوز است سوق میدهند، باید گفت: «حَسبُنَا اللَّهُ وَنِعمَ الوَکیل». این بسیار نجاتبخش خواهد بود.
یعنی اگر ما محاسبهای هم داریم، «حسبناالله»؛ یعنی محاسبه اگر میخواهیم بکنیم، بر اساس قدرت الهی است، نه بر اساس تهدید دشمن. اگر به خدای تعالی تکیه دادیم و او برای ما کافی است، این به حسب ایمان است، نه به حسب محاسبه اسباب خارجی. چون ایمان به خدا داریم، به او تکیه میکنیم.
این آیه شبیه آیه مبارکه سوره طلاق، آیه سوم و چهارم است: «وَمَن یَتَوَکَّل عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمرِهِ قَد جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیءٍ قَدرًا». امام صادق علیهالسلام فرمودند: تعجب میکنم از کسی که میترسد و به گفته خداوند که «حَسبُنَا اللَّهُ وَنِعمَ الوَکیل» است پناه نمیبرد. یعنی هر وقت از چیزی ترسیدید، بگویید: «حَسبُنَا اللَّهُ وَنِعمَ الوَکیل».
در برابر تبلیغات دشمن نباید ترسید. قویترین اهرم ما در مقابل تهدیدات دشمن، توکل ماست که انشاءالله همه اهل توکل خواهیم بود.
بخش دوم؛ تفسیر سوره یوسف
رسیدیم به آیه سوم سوره مبارکه یوسف: «نَحنُ نَقُصُّ عَلَیکَ أَحسَنَ القَصَصِ بِما أَوحَینا إِلَیکَ هذَا القُرآنَ وَإِن کُنتَ مِن قَبلِهِ لَمِنَ الغافِلین». ما بهترین سرگذشتها را به وسیله این قرآن که به تو وحی کردیم، برای تو بازگو میکنیم و شرح میدهیم. و به یقین پیش از این، از غافلان بودی.
اینکه خدای تعالی به پیامبر میفرماید تو پیش از این از غافلان بودی، یعنی چه؟ این را عرض میکنم. میدانید یکی از کتابهای بسیار خوبی که برای کسی که میخواهد با قرآن کار کند باید در اختیار داشته باشد، کتاب «مفردات راغب» است. این کتاب، مفردات و کلمات قرآنی را کلمه به کلمه معنا کرده است؛ اینکه هر واژه چه معنایی دارد. راغب درباره «قصه» در «احسن القصص» میگوید: «قصه» از «قصّ» گرفته شده، به معنای دنبال کردن جای پا. مثلاً دیدهاید وقتی کسی روی برف راه میرود، جای پا میماند و دیگری جای پا را دنبال میکند؛ به این دنبال کردن ردّ پا «قصّ» گفته میشود. بنابراین «قصه» یعنی پیگیری و دنبال کردن.
در قرآن کریم این کلمه «قصه» و مشتقات آن در موارد فراوانی به کار رفته است و شاید هشت نوع استعمال داشته باشد که اکنون وارد تفصیل آن نمیشوم. «قصه» را قصه میگویند، چون مطالب پشت سر هم و پیدرپی میآید. وقتی کتاب داستان یا رمان را شروع میکنید، جریان به صورت متوالی پیش میرود و پراکنده نیست.
در آیه 11 سوره مبارکه قصص آمده است: «وَقالَت لِأُختِهِ قُصّیهِ». مادر موسی به خواهر او گفت در جستجوی حال او باش؛ یعنی او را دنبال کن و پیگیری کن. اینجا نیز به معنای جستجو کردن است. حتی وقتی کسی جنایتی میکند و به دنبال آن مجازات میآید، به آن «قصاص» میگویند. «قصاص» هم از همین ریشه است؛ یعنی در پیِ جنایت، عقاب و کیفری میآید. چون به دنبال جنایت میآید، به آن قصاص گفته میشود. آیات فراوانی در قرآن کریم وجود دارد که این معانی را برای ما روشن میکند.
داستان حضرت یوسف نیز همینگونه است. یک سوره کامل که یکباره نازل شده و تنها جریان حضرت یوسف را بیان میکند و به قصه دیگری نمیپردازد. آیات پیدرپی میآیند و ما همراه جریان، مرحله به مرحله پیش میرویم و با مسائل آشنا میشویم.
داستان حضرت یوسف در تورات نیز آمده است، اما در قرآن به شکل بهتری بیان شده است. در تورات مسائلی ذکر شده که با ساحت قدسی انبیا سازگار نیست؛ مطالبی گفته شده که با عصمت و عزت انبیا نمیسازد. در قصه حضرت یوسف نیز چنین نکاتی دیده میشود. چند «سِفر» از اسفار تورات به همین داستان حضرت یوسف اختصاص دارد. در آنجا به صورت «سِفر» و «باب» گفته میشود؛ ما میگوییم آیه به آیه، آنان میگویند سِفر فلان و باب فلان. اما مطالب شایستهای نقل نشده است. قرآن کریم بسیار منقّح و پاکیزه، مطلب را مطرح کرده است.
حال آیا فقط قصه حضرت یوسف «احسن القصص» است یا اساساً هرچه قرآن در قالب قصه بیان کرده، احسن القصص است؟ این نکتهای فنی است که میخواهم عرض کنم. گفتم چند جلسه مقدمه میگوییم تا انشاءالله وارد اصل داستان شویم، زیرا این نکات به کار شما میآید.
«أحسن القصص»؛ یعنی «قصصاً أحسن». به تعبیر طلبگی، «أحسن» مفعول مطلق نوعی است و وصف برای آن «قصص» است؛ یعنی خداوند برای ما قصهای گفته که احسن است. مقصود فقط این نیست که قصهای خوب گفته، بلکه بهترین روش قصهگویی از آنِ خداست. نه اینکه تنها قصه خوبی باشد، بلکه شیوه بیان، بهترین شیوه است.
در قصههایی که مردم میگویند، معمولاً تاریخ مشخص است، شهر معلوم است، پدر و مادر معرفی میشوند و با سبکی خاص نقل میشود؛ اما روش قرآن در قصهگویی، روشی برتر و متفاوت است. اما شما داستان حضرت موسی را در قرآن ببینید، داستان حضرت شعیب را ببینید؛ قرآن به اصل موضوع میپردازد. هرگز نمیگوید یکی بود یکی نبود، در تاریخ فلان، در شهر فلان، شخصی زندگی میکرد و چنین و چنان شد. اینگونه نقل نمیکند، بلکه جریان حضرت شعیب را مطرح میکند، جریان حضرت لوط را بیان میکند. این همان قصه است؛ چنانکه عرض کردم «نحن نقص»، یعنی ما نقل میکنیم؛ آن هم «احسن». بهترین قصهها را میگوییم؛ همهاش راست است، حق است، دروغی در آن نیست، باطل ندارد، اغراق در آن نیست. قصههای قرآن متن است و حاشیه ندارد؛ توحید، ذکر، موعظه، برهان و استدلال در آن هست. مطلبی که در آن نفع و ضرری برای کسی نباشد، بیان نشده است. دیدهاید بعضی از قصهها را که دو یا سه فصل آن را میخوانید و هیچ مطلبی ندارد؛ اما در قصههای خدای تعالی در قرآن چنین نیست، هر کلمهاش نکتهای در خود دارد.
بنابراین، همه قصههای قرآن اینگونهاند؛ این است معنای «احسن القصص»، نه فقط سوره حضرت یوسف. همه قصههای قرآن احسن است، نه تنها برخی از آنها. حتی بعضی گفتهاند «احسن القصص» در این آیه شریفه به کل قرآن بازمیگردد: «نحن نقص علیک احسن القصص»؛ یعنی هرچه در قرآن گفتیم، به بهترین صورت گفتیم. چنین نیز گفتهاند.
ما فعلاً آن را در اینجا آوردیم و گفتیم که گاهی مصدر به معنای مفعول نیز میآید. اگر بخواهیم دو گونه حساب کنیم، یکبار «أحسن» را مفعول مطلق نوعی بگیریم؛ یعنی «قصصاً أحسن». یکبار هم «قصص» را به معنای مقصوص و مفعول بگیریم؛ مانند «خَلق» که به معنای «مخلوق» میآید. در هر دو صورت، «احسن القصص» اختصاص به داستان حضرت یوسف ندارد و شامل همه قصههای قرآن میشود.
پس بهترین داستانهایی که در قرآن آمده، داستان انبیا الهی است که برای شما نقل میشود. و قدر متیقّن ـ چه «احسن القصص» را به معنای مفعول بگیریم و چه آن را مفعول مطلق نوعی بدانیم ـ این است که داستان حضرت یوسف نیز بیتردید از مصادیق روشن احسن القصص است.
جالب است که در قرآن نام عدهای برده شده و نام اشخاص مختلف ذکر شده است. البته میدانید پادشاهان برای خود عناوینی داشتند؛ مثلاً «فرعون» عنوان پادشاه مصر بود، نه اسم شخصی او؛ همانگونه که «قیصر» عنوان پادشاه روم بود، «خاقان» عنوان پادشاه چین و «کسری» عنوان پادشاه ایران بود. اینها عناوین بودند. درباره همین فرعونی که در داستان آمده، گفتهاند نامش رامسیس بوده یا نام دیگری داشته است. نقل شده است که در زمان حضرت یوسف، توسط حضرت یوسف مسلمان شد؛ یعنی تسلیم خدای تعالی گردید و به توحید گرایش پیدا کرد. گفته شده تنها فرعون مصر که مسلمان شد، همین بود.
حضرت یوسف علیهالسلام بهتدریج افرادی را مسلمان کرد؛ آن دو ساقی را هدایت کرد، آن زن را نیز هدایت نمود. اگر بخواهیم بحث کنیم ـ که در ادامه بحث خواهیم کرد ـ سیره حضرت یوسف مانند جمال حضرت یوسف زیبا بود. یکی از مباحث عالی که در سوره یوسف مطرح خواهیم کرد، همین نکته است. به جمال ظاهری او نمیپردازیم؛ اینکه خوشجمال و بسیار زیبا بوده، در جای خود محفوظ است. اما آنچه محل بحث ماست، سیرت زیبا و اخلاق و روش اوست. موارد فراوانی از زیباییهای سیره حضرت یوسف علیهالسلام در این آیات بیان شده است؛ مانند آنجا که خطاهای برادرانش را به رخ آنان نکشید. در ماجرایی به او گفتند شما دزدی کردهاید، در حالی که پیشتر نیز ماجرای کمربند مطرح بود و سخنانی گفته بودند؛ با این حال، اجازه نداد برادرانش در برابر او خجل شوند. ما گاهی تلاش میکنیم دیگران را در برابر خود خجالتزده کنیم؛ این سیرت زیبایی نیست. سیرت حضرت یوسف از صورت او زیباتر بود.
از ویژگیهای او این بود که مدیری بسیار توانمند و درجهیک بود. حضرت یوسف یکتنه چهارده سال گرفتاری قحطی و خشکسالی و مشکلات مصر را مدیریت کرد. این قحطی چنان گسترش یافت که تا کنعان رسید. فاصله کنعان تا مصر حدود هشتاد یا نود فرسخ بود؛ یعنی نزدیک به پانصد کیلومتر فاصله داشت، و با این حال، دامنه آن قحطی تا آنجا کشیده شد.
دایرهای با شعاع پانصد کیلومتر در خشکسالی مطلق به سر میبردند؛ یعنی غذایی برای خوردن نداشتند. حضرت یوسف این منطقه وسیع را مدیریت کرد. این نیز یکی دیگر از جلوههای سیره این پیامبر خداست که انشاءالله در جای خود به آن خواهیم پرداخت.
نکته دیگری که این آیه دارد، تعبیر «لَمِنَ الغافِلین» است. «نَحنُ نَقُصُّ عَلَیکَ أَحسَنَ القَصَص»؛ ما، یعنی خداوند، برای تو ـ ای پیامبر ـ بهترین داستانها را گفتیم و میگوییم و در کتاب خود آوردهایم که یکی از آنها سوره یوسف است. «بِما أَوحَینا إِلَیکَ هذَا القُرآن»؛ با همین آیاتی که در این قرآن هست، این مطالب را برای تو بیان کردیم. «وَإِن کُنتَ مِن قَبلِهِ لَمِنَ الغافِلین»؛ اگرچه پیش از آنکه ما اینها را بیان کنیم، تو از آن آگاه نبودی؛ نمیدانستی داستان حضرت یوسف چیست، نمیدانستی داستان حضرت موسی چیست. این غافل بودن به این معناست که تا ما به تو آموزش ندهیم، چیزی را نمیدانی.
پیامبر، پیامبر اُمّی بود؛ درس نخوانده بود، به مدرسه نرفته بود؛ اما معلم او خدا بود. به وسیله وحی، خدای تعالی به او میآموخت. این تعبیر «غافل» تنها در اینجا نیامده، در جاهای دیگر قرآن نیز آمده است که «وَعَلَّمَکَ ما لَم تَکُن تَعلَم»؛ چیزهایی را که نمیدانستی، ما به تو آموختیم. پس روشن است که پیامبر پیش از تعلیم الهی، آن مطالب را نمیدانست. او درس نخوانده و مدرسه نرفته بود، اما معلمش خدا بود و از طریق وحی به او تعلیم داده میشد.
در سوره هود، آیه چهل و نهم، آمده است: «تِلکَ مِن أَنباءِ الغَیبِ نُوحیها إِلَیک»؛ اینها از خبرهای غیبی است که ما به تو وحی میکنیم. یعنی مطالبی را که تو نمیدانستی، از طریق وحی به تو آموزش دادیم و تو عالم شدی به چیزهایی که بسیاری با درس خواندن نیز به آنها عالم نخواهند شد و آنها را نخواهند آموخت.
آنچه باید به آن توجه داشته باشیم، نقش تربیتی و اثرگذاری قصه است. قصهها در تربیت انسان بسیار مؤثرند. بیشتر انسانها حسگرا هستند. در کنار انبیا نیز غالباً مردم عادی حضور داشتند. مردم عادی میگفتند چیزی به ما نشان بده تا باور کنیم. انبیا وقتی معجزه میآوردند، برای بدنه مردم میآوردند. هنگامی که سخنی میگفتند، عالمان آن را میپذیرفتند، حتی بدون معجزه؛ کسانی که فهم دقیقتر و علم بالاتری داشتند، از انبیا معجزه نمیخواستند، میفهمیدند که سخن حق میگویند و به جایی غیر از این عالم متصلاند و بلافاصله ایمان میآوردند، مگر آنکه عناد داشته باشند.
اما بدنه مردم که حسگرا بودند، میگفتند چیزی به ما نشان بدهید تا باور کنیم شما پیامبرید. آنگاه پیامبر دست در گریبان میکرد و بیرون میآورد، نورانی میشد؛ عصا را میانداخت و به اژدها تبدیل میشد و مانند آن. با این همه، بسیاری از همینها نیز ایمان نیاوردند.
داستان حضرت موسی بسیار عجیب است. وقتی انسان آن معجزات شگفت را میبیند، تعجب میکند. حضرت موسی معجزات خاص فراوانی داشت؛ از جمله قورباغهها، تبدیل شدن آب نیل به خون، و مانند آن. خود شکافته شدن دریا نیز معجزهای بزرگ بود. این قوم دیدند که به اعجاز الهی از دریا گذشتند و دشمنانشان غرق شدند؛ اما جلوتر که رفتند و به روستایی رسیدند که مردم آن بتپرست بودند، به موسی گفتند: آیا میشود برای ما هم خدایی مانند خدایان اینها قرار دهی تا او را بپرستیم؟ انسان وقتی نگاه میکند، میبیند این قوم چه اندازه عجیب بودند.
از آنجا که بسیاری از انسانها حسگرا هستند و افراد عقلانی و برهانی اندکاند، افراد حسگرا با مثال و داستان بهتر مطلب را درک میکنند. قرآن از این ویژگی بشر استفاده کرده و قصههایی را بیان کرده که قابل فهم و اثرگذار است. چون قصه نقش تربیتی دارد، از آن بهره گرفته است.
به یاد داشته باشید که خدای تعالی حتی از نمایش نیز استفاده کرده تا مطلبی را بفهماند؛ گاهی نمایش یک حقیقت، آن را بسیار بهتر القا میکند. ممکن است من اکنون درباره مرگ و قیامت سخنرانی کنم و بسیار هم خوب سخن بگویم، اما چه اندازه در جان شما اثر بگذارد و حقیقت قیامت را برایتان ملموس کند؟ شاید چندان در جان ننشیند.
اما خدای تعالی به حضرت ابراهیم فرمود: «فَخُذ أَربَعَةً مِنَ الطَّیر». چهار پرنده را بگیر، آنها را قطعهقطعه کن و درهم بیامیز، سپس هر بخشی را بر کوهی بگذار. این در حقیقت نوعی نمایش بود. خدای تعالی با نشان دادن و نمایش، یکی از مهمترین و زیباترین مسائل اعتقادی، یعنی معاد، را به پیامبر خود نشان داد.
گاه نشان دادن، اثرش بسیار بیشتر از صرف بیان کردن است. یا در آغاز خلقت انسانها، تا آن زمان کسی نمرده بود. هابیل و قابیل بودند. قابیل، هابیل را کشت و جنازه بر دستش ماند. تا آن روز کسی دفن نکرده بود و نمیدانستند با جنازه چه باید بکنند. خداوند کلاغی را فرستاد که زمین را کند و چیزی را در آن پنهان کرد. قابیل ـ با آنکه فرزند پیامبر بود ـ همانجا فهمید که میتوان جنازه را دفن کرد. یعنی با نمایش و با امور حسی، بدون نیاز به برهان و استدلال پیچیده، بسیاری از معارف آموزش داده شد.
اینجا نیز همینگونه است: «نَحنُ نَقُصُّ عَلَیکَ»؛ ما برای تو احسن القصص را بیان میکنیم. پیش از آنکه اینها را بیان کنیم، تو با این مطالب آشنایی نداشتی؛ ما به تو آموزش دادیم.
از آیه چهارم آغاز میشود: «إِذ قالَ یوسُفُ لِأَبیهِ یا أَبَتِ إِنّی رَأَیتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوکَبًا وَالشَّمسَ وَالقَمَرَ رَأَیتُهُم لی ساجِدین». خدای تعالی تذکر میدهد: به یاد آور زمانی را که یوسف به پدرش گفت: ای پدر من، من یازده ستاره را دیدم و خورشید و ماه را دیدم که برای من سجده میکنند.
در این آیه، «رأیتُ» دو بار تکرار شده است. میتوانست بگوید من یازده ستاره و خورشید و ماه را دیدم که برایم سجده میکنند؛ اما چرا دو بار گفته است؟ یکی از علل آن فاصله افتادن میان اجزاى جمله است: «أحد عشر کوکباً» و «الشمس و القمر» فاصله ایجاد کرده، سپس فرموده «رأیتهم لی ساجدین». این فاصله، سبب تکرار فعل شده است.
افزون بر این، نکته عاطفی در بیان وجود دارد. جمله، جمله اسمیه و همراه با تأکید است: «إنی»؛ بهدرستی که من، خود من دیدم. «رأیتُ أَحدَ عَشَرَ» و سپس «لی ساجدین». نگفت «لی ساجدات» به صورت غیر عاقل، بلکه به صورت جمع مذکر سالم آورد؛ زیرا سجده کار ذویالعقول است. ما سجده میکنیم. آیا اشیاء سجده میکنند یا نمیکنند؟ برخی از مفسران گفتهاند چون خورشید و ماه سجده نمیکنند، این تعبیر مجازی است؛ اما چنین نیست. اینجا سجده، حقیقتاً سجده است، نه مجاز. معنای سجده را در جلسه آینده عرض خواهم کرد.
خدای تعالی همه موجودات عالم را دارای درک و شعور میداند و میفرماید: «وَإِن مِن شَیءٍ إِلّا یُسَبِّحُ بِحَمدِهِ». هیچ موجودی نیست مگر آنکه تسبیحگوی خداست. پس همه موجودات اهل ذکرند، اهل فهم و شعورند؛ گرچه ما نمیشنویم و توجه نداریم. بنابراین، این سجده، سجدهای واقعی است، نه مجازی.
اینکه مقصود از «رأیتُ» چیست و حقیقت این سجده چه بوده است، انشاءالله اگر توفیق و حیات بود، در نوبت بعد عرض خواهم کرد.